جملات زیبا از متن کتاب رامونا و پدرش | طاقچه
تصویر جلد کتاب رامونا و پدرشsubscriptionAvailable

کتاب رامونا و پدرش

نوع کتاب
۵.۰ امتیاز(از ۵ رأی)
انتشارات: 
نشر افق

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
زیبای بیدار
۰
رامونا پتو را کنار زد و با اصرار گفت: «خواب بد نبود، خودم صدایش را شنیدم. صدای چیزی مثل شبح!» آقای کوییم‌بی گفت: «تنها راهش این است که برویم و ببینیم.» رامونا فکر کرد پدرش چه‌قدر منطقی و شجاع است. البته کسی از او نخواست که به آشپزخانه برود!
زیبای بیدار
۰
آقای کوییم‌بی وقتی تصویر را دید لحظه‌ای مکث و آن را تماشا کرد. بعد با حالتی که انگار در جست وجوی تصویر دیگری است، کاغذ را برگرداند و گفت: «عالی است. معلوم است که نقاشش خیلی بااستعداد است!» رامونا گرچه نمی‌دانست که واقعاً منتظر چه نوع واکنشی بود، حسابی جا خورد! شاید انتظار داشت پدرش عصبانی شود؟ یا تنبیه‌اش کند؟ یا قول بدهد که سیگارش را ترک کند؟
زیبای بیدار
۰
جواب مثبت، جرئت رامونا را دو برابر کرد و پرسید: «پس برای همین بود که با قهوه‌تان سیگار نکشیدید؟ می‌خواهید سیگارتان را ترک کنید؟» آقای کوییم‌بی که چشم‌هایش روی نقاشی بود، گفت: «سعی می‌کنم، سعی می‌کنم.» قلب رامونا سرشار از هیجان، شادی و آرامش شد. گفت: «پدر، شما حتماً می‌توانی.» پدرش که انگار زیاد مطمئن نبود، جواب داد: «من هم امیدوارم.
زیبای بیدار
۰
بئاتریس دفترچهٔ تلفن را برداشت و پرسید: «ولی آخر چی بگویم؟» آقای کوییم‌بی گفت: «فقط موضوع را برایش شرح بده و ببین که چی می‌گوید. از پشت تلفن که نمی‌خورَدَت!»