آنقدر عصبانی بودم که نمیتوانستم حرفی بزنم. مادر نوشتهی روی دستمال را خواند و گفت: «منظور پدرت این نیست که واقعاً بروی یک بستنی قیفی بخری.»
پرسیدم: «پس چرا همچین چیزی نوشته؟»
ـ اینطوری میخواهد بگوید که واقعاً به خاطر باندیت متأسف است. فقط نمیتواند احساسش را خوب نشان بدهد.
بعد درحالیکه غمگین به نظر میرسید، گفت: «میدانی، بعضی از مردها اینطوریاند.»