جملات زیبا از متن کتاب عبور از دیوارها | طاقچه
تصویر جلد کتاب عبور از دیوارها

کتاب عبور از دیوارها

۳.۴(از ۲۹ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
مارینا آبرامویچ، جیمز کاپلان، سحر دولتشاهی... بیشتر
انتشارات: 
چاپ و نشر نظر

قیمت:

۱۸۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
من در وادی هنر تنها به محتوا اهمیت می‌دادم؛ معنی کار مهم بود. شعار «هنر باید زیبا باشد، هنرمند باید زیبا باشد» تصویر زیبایی را از بین می‌برد. من به این باور رسیده بودم که هنر باید آزاردهنده باشد، باید سؤال‌برانگیز باشد، باید آینده را پیش‌بینی کند. اگر صرفاً سیاسی باشد، به روزنامه تبدیل می‌شود. یک بار استفاده می‌شود و روز بعد، دیگر قدیمی شده. تنها لایه‌های مختلف معنا هستند که به هنر عمری طولانی می‌دهند؛ در آن حالت، جامعه نیاز خود را در طول زمان برآورده می‌کند.
Faezeh Abbaszadeh
۲
این‌که ترس چگونه در وجود آدم ریشه پیدا می‌کند، واقعاً جالب است؛ با کمک پدر و مادر و اطرافیانمان. آدم اولش چقدر معصوم است. از هیچ‌چیز خبر ندارد.
Shirin
۰
این‌که ترس چگونه در وجود آدم ریشه پیدا می‌کند، واقعاً جالب است؛ با کمک پدر و مادر و اطرافیانمان
Faezeh Abbaszadeh
۰
می‌گفت روابط بین زن و مرد کثیف است و تنها به درد بچه‌دار شدن می‌خورد. من هم به‌شدت از آن می‌ترسیدم، چون نمی‌خواستم بچه‌دار شوم. بچه از نظر من وحشتناک‌ترین تله بود. من می‌خواستم آزاد باشم.
Faezeh Abbaszadeh
۰
شد. این مجموعه نمایش‌های عجیب و خونین، تعداد زیادی بازیگر داشت که اغلب بدون لباس بودند. آثار نیچ حال‌وهوای مراسم مذهبی غیرمقدس را داشتند و اغلب شامل کشتار، قربانی و مصلوب کردن بودند. او تابستان آن سال در قصر پرینتزندورف، خارج از شهر وین، نمایشی به روی صحنه آورد. طول نمایش ۲۴ ساعت بود، ۶۰ نفر هم شرکت‌کننده داشت؛ از جمله خود من، و بقیه اکثراً مرد بودند. بعضی‌ها بدون لباس بودند، بعضی‌ها لباس سفید تنشان بود. موسیقی متن غمگینی هم پخش می‌شد. من با بدن برهنه و چشم‌های بسته روی برانکار دراز کشیدم و به دیواری بتنی تکیه داده شدم. نیچ مقداری از خون گوسفند و تعدادی از اعضای حیوان ـ مثل چشم‌ها و جگر ـ را روی شکم و پاهایم خالی کرد. بعد از آن نمایش عجیب‌تر هم شد.
مریم
۰
من بعد از ۱۲ ساعت چشم‌بندم را باز کردم و از سالن خارج شدم. نه این‌که از لحاظ جسمی نتوانم تحمل کنم، بلکه دیگر نمی‌خواستم آن‌جا باشم؛ کارِ من نبود. آن حجم خون، که ضمناً باید آن را می‌نوشیدیم، و اجرای نمایش در کلیسای قصری قدیمی به من حس مراسم عشای ربانی سیاه یا جشن باکانیلیا را می‌داد. به نظرم بسیار منفی آمد. در ضمن اثرِ من نبود؛ نه از لحاظ مفهومی نه از هیچ نظر دیگر. من تمام شب آن‌جا ماندم تا ببینم آخرش چه می‌شود. صحنه‌های صبح روز بعد حقیقتاً دیدنی بودند؛ تمام شرکت‌کنندگان، خونین و مالین، به سمت دشتی با تعداد زیادی میز با رومیزهای سفید هدایت شدند. ارکستر کوچکی هم آهنگ‌های والتز وینی را می‌نواخت. پیشخدمت‌ها برای صبحانه سوپ سرو می‌کردند. باید بگویم صحنهٔ نسبتاً جالبی بود. اما خب، نمایش نیچ بود، نه من.
مریم
۰
من نمایشی جدید به نام «لب‌های توماس» را اجرا کردم. در دستورالعمل اجرا آمده بود: مارینا آبراموویچ لب‌های توماس اجرا: یک کیلو عسل را با قاشق نقره آرام آرام می‌خورم. یک لیتر شراب قرمز را در لیوان کریستال آرام آرام می‌نوشم. لیوان را با دست راستم می‌شکنم. با تیغ ریش‌تراشی روی شکمم ستاره‌ای پنج‌پر می‌بُرم. محکم خودم را شلاق می‌زنم تا وقتی دیگر درد را حس نکنم. روی بلوک‌های یخی که به شکل صلیب چیده شده‌اند، دراز می‌کشم.
مریم
۰
از سقف یک بخاری آویزان شده بود و درست بالای شکم من قرار داشت. این بخاری به زخم ستاره‌ای‌شکل روی شکمم حرارت وارد می‌کرد و باعث می‌شد خونش بند نیاید. پشتم اما داشت یخ می‌زد. احساس می‌کردم پوست بدنم به صلیب یخی چسبیده. سعی می‌کردم آرام نفس بکشم و به‌هیچ‌وجه تکان نخورم. نیم ساعت دراز کشیدم. گالری کرینتزینگر به نمایشِ کارهای فوق‌العاده عجیبِ فعالان وین و دیگر هنرمندان شهرت داشت. بازدیدکنندگان گالری هم افراد کاربلد و پیچیده‌ای بودند. اما نمایش «لب‌های توماس» حتی برای آن‌ها هم زیادی عجیب بود.
مریم
۰
والی اکسپورت، هنرمند اتریشی‌تبار هنر اجرا، میان تماشاچیان بود؛ او از جایش پرید و رویم کت انداخت و با کمک چند نفر دیگر من را از روی یخ‌ها بلند کرد. مجبور شدند من را به بیمارستان ببرند؛ نه به خاطر زخم روی شکمم، بلکه به خاطر برش عمیقی که با شکستن لیوان شراب روی دستم ایجاد شده بود. دستم شش بخیه خورد. به قدری حس‌های قوی در بدنم تحریک شده بودند که متوجه برش روی دستم نشدم.
مریم
۰
مضمون یکی از کارهایش از این قرار بود: ابتدا کلمات قصار «گزینهٔ آخر» ـ منظور آخرین گزینه پیش از استفاده از زور ـ را روی بازویش خال‌کوبی کرده بود. سپس آن تکهٔ خال‌کوبی‌شدهٔ بازویش را با چاقو چنان عمیق بریده بود که ماهیچه و تاندونش بیرون زده بودند. او آن تکه از گوشتش را در فرمالدئید گذاشته و آن را قاب کرده بود. در عکسی دیگر، بالای زخمی که خود با تیغ روی شکمش بریده، حولهٔ کاغذی خون‌آلودی گرفته بود. در بعضی از عکس‌ها نوک انگشتانش را با کاتر بریده و کاشی‌های سفید دست‌شویی خانه‌اش را با خونش رنگ کرده بود.
مریم
۰
او یک سنجاق سینه نگین‌دار کوچک به شکل هواپیما داشت که آن را به پوست سینه‌اش زده بود. من بعدها متوجه شدم آن حرکت، نماد دل‌تنگی‌اش برای پائولا بود. سرش مانند عیسای مصلوب پایین افتاده بود، یک قطرهٔ قرمز هم از زیر سنجاق سینه جاری بود؛ درست مانند قطرات خونی که از محل اصابت تیر به پهلوی عیسی مسیح جاری بودند.
مریم
۰
۱۹۴۸: امتناع از راه رفتن... ۱۹۵۸: پدر تلویزیون می‌خرد... ۱۹۶۳: مادرم می‌نویسد: «دختر کوچک عزیزم، نقاشی‌ات قاب قشنگی دارد...» ۱۹۶۴: نوشیدن، خوابیدن وسط برف‌ها. اولین بوسه... ۱۹۶۹: یادم نمی‌آید... ۱۹۷۳: گوش دادن به آهنگ‌های ماریا کالاس. پی بردن به این موضوع که آشپزخانهٔ مادربزرگم مرکز دنیای من است...
مریم
۰
سه ماه اول هر دانشجو را سر میزی می‌نشانم و هزار ورق کاغذ سفید و سطل آشغال به او می‌دهم. آن‌ها باید هر روز چندین ساعت پشت میز بنشینند و ایده‌هایشان را بنویسند، بعد ایده‌های مورد علاقه‌شان را سمت راست روی میز بچینند و ایده‌هایی را که دوست ندارند، در سطل بیندازند. محتویات سطل دور ریخته نمی‌شود و من بعد از سه ماه فقط ایده‌های درون سطل آشغال را درمی‌آورم. به ایده‌های مورد علاقه‌شان حتی نگاه هم نمی‌کنم. چون محتوای سطل گنجینهٔ کارهایی است که جرئت انجامش را ندارند. در
مریم
۰
من در حین جویدن پیاز این جملات را می‌گفتم: «از سفرهای هوایی دائم خسته شدم. از انتظار کشیدن در اتاق‌های انتظار، ایستگاه‌های اتوبوس، ایستگاه‌های قطار، فرودگاه‌ها. از صبر کردن در صف‌های کنترل پاسپورت خسته شدم. از خرید کردن‌های عجله‌ای در مراکز خرید. از تصمیم‌های کاری، از افتتاحیه‌های موزه‌ها و گالری‌ها، از مهمانی‌های بی‌پایان، از سر پا ایستادن با لیوان آب در دست، از وانمود کردن که حرف‌ها و سخن‌های مردم برایم جالب هستند. از حمله‌های میگرنی، از تنهایی در اتاق‌های هتل، سرویس اتاق، تماس‌های تلفنی راه دور، فیلم‌های تلویزیونی مزخرف. از این‌که همیشه عاشق مردهای اشتباه می‌شوم، خسته شدم
مریم
۰
خسته شدم. از شرمندگی بابت بزرگ بودن دماغم، باسنم، از جنگ یوگسلاوی. دلم می‌خواهد به جای دوری بروم، آن‌قدر دور که با فاکس یا تلفن نشود گیرم آورد. دلم می‌خواهد پیر شوم، آن‌قدر پیر که دیگر چیزی برایم مهم نباشد. دلم می‌خواهد راز نهفتهٔ همهٔ این چیزها را ببینم و بدانم. دلم می‌خواهد دیگر چیزی نخواهم.» این ویدیو هنوز هم خیلی برای من مهم است.
مریم
۰
وکیلم تماس گرفتم تا نحوهٔ برگزاری مراسم ختمم را از قبل تعیین کنم. به او گفتم مراسم ختم من باید دقیقاً به همان شکلی باشد که تعیین می‌کنم، چون آن آخرین قطعه‌ام است. اولین ایده‌ای که به ذهنم رسید، اجرای «سه مارینا» بود. به وکیلم گفتم می‌خواهم در سه جا قبر داشته باشم؛ بلگراد، آمستردام، نیویورک. (سه جایی که طولانی‌ترین مدت درشان زندگی کردم.) جسمم را در یکی از آن‌ها خاک کنید، اما به هیچ‌کس نگویید کدام است. در مجلس ختمم هیچ‌کس نباید مشکی بپوشد. همه باید رنگ‌های زنده، سبز تیره و قرمز و بنفش بپوشند. تمام جوک‌های خوب و بد و افتضاحی که در زندگی‌ام گفتم، باید در مراسمم بازگو شوند. مراسم ختمم باید جشن خداحافظی‌ام (گودبای پارتی) باشد؛ تمام کارهایی که در زندگی کردم و رفتنم به سوی مکانی جدید باید جشن گرفته شود.
مریم
۰
به جای قطعهٔ کریس بردن، اثر بزرگ یوزف بویس را انتخاب کردم؛ «چگونه تصاویر را به یک خرگوش مرده توضیح دهیم؟» در این اجرا، بویس با سروکلهٔ پوشیده از عسل و ورق طلا مانند تندیس ترحم (پیتا) نشسته بود، لاشهٔ خرگوشی را در آغوش گرفته بود و آرام در گوشش زمزمه می‌کرد. موزهٔ گوگنهایم چندین نامه برای بیوهٔ بویس فرستاد (او در سال ۱۹۸۶ از دنیا رفت)، اما او قبول نمی‌کرد. آخر سر خودم شخصاً رفتم دوسلدورف و زنگ درِ خانهٔ اوا بویس را زدم. آن روز کولاک برف می‌آمد. اوا در را باز کرد و گفت: «خانم آبراموویچ، جوابم منفی است، اما هوا سرد است. بیایید تو یک قهوه بخورید.»
مریم
۰
من گفتم: «خانم بویس، من قهوه نمی‌خورم، اما چای با کمال میل می‌خورم.» خلاصه پنج ساعت خانه‌اش ماندم. خانم بویس اولش تحت هیچ شرایطی قبول نمی‌کرد. گفت ۳۶ پرونده علیه کسانی دارد که آثار شوهرش را دزدیده‌اند. اما وقتی برایش توضیح دادم که من هم مشکلات مشابهی داشتم و تعدادی از کارهای تکی خودم و اجراهایی که با اولای داشتم، از سوی هنرمندان دیگر و مجله‌های مُد و رسانه‌ها استفاده شده است، متوجه قصد و نیت من شد. درنهایت، نه‌تنها نظرش عوض شد، بلکه ویدیوهای قدیمی آن اجرا را نشانم داد که کسی هرگز آن‌ها را ندیده بود. آن ویدیوها در بازسازی قطعه خیلی به من کمک کردند.
مریم
۰
ما برای پیدا کردن لاشهٔ خرگوش با مشکل مواجه شدیم. فعالان حقوق حیوانات توجه خاصی به اجرا نشان دادند. من و موزه باید ثابت می‌کردیم که خرگوش، شبِ قبل از تحویل، به مرگ طبیعی مرده بوده. درنهایت هم تنها پنج دقیقه مانده به اجرا خرگوشی یخ‌زده به من دادند که شب قبل در بزرگراه تگزاس ماشین به آن زده بود. یخ خرگوش در طول هفت ساعت اجرا کم‌کم باز شد و حیوان نرم و نرم‌تر شد؛ انگار دوباره زنده شد. من گوش‌های خرگوش را با دندان‌هایم گرفته بودم. وزنش زیاد بود و به طور تصادفی نوک گوش‌هایش را کندم. کرک‌هایش تا آخر اجرا در گلویم بودند.
مریم
۰