اون به من میگه که خواب زندگی تو یه ستارهی دور رو میبینه. اون میگه که اونجا همه بالهای کوچیکی دارند و بین مزارع پرواز میکنند - اون هم همینطور- و اون گردهی گلهای وحشی میخوره و از شبنم روی اونا مینوشه. اونا یه سرگروه دارند که اونا رو آماده میکنه برای اینکه بعضی از اونا باید از اونجا برن و اونا همیشه با ترس منتظر روزی هستند که بالهاشون ذوب میشه؛ چون بعدش سرگروهشون اونا رو به بالای یک کوه بلند میبره؛ جاییکه یک غاره که اونا باید وارد غار بشن و اونایی که بالهاشون ذوب شده، باید از اون پایین برن و بقیه پایینرفتن اونا رو تماشا میکنن، پایینتر و پایینتر تا اینکه اندازهی یک قطرهی کوچیک بشن.