باید صادق باشم. امیدوار بودم امشب با مایک گرم بگیرم و او بگوید از گردنبندم خوشش میآید. من هم سرخ بشوم و بخندم و الیزابت چشمغره برود.
متأسفانه چنین اتفاقی نیفتاد.
به قول ران، «فقط لب و دهان» بود. مایک گونهام را بوسید و یک بار دستش به دستم خورد و جرقهای بین ما زده شد. ولی فکر کنم بهخاطر فرش پرزدار بیرون رستوران و ژاکت جدیدم بود.