جملات زیبا از متن کتاب قصه ننه علی | طاقچه
تصویر جلد کتاب قصه ننه علی

کتاب قصه ننه علی

روایت زندگی زهرا همایونی؛ مادر شهیدان امیر و علی شاه‌آبادی

۴.۷(از ۷۱ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۹۶,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
راننده بدون هیچ ترسی به حضرت زهرا (علیهاالسلام) و امام خمینی هتاکی کرد. هرچه صبر کردم و نشستم، دیدم به غیرت مردان کاروان برنمی‌خورد و با یک استغفرالله مثلا اعتراض می‌کردند. از صندلی بلند شدم، رو به راننده فریاد زدم: «من زبون تو رو نمی‌فهمم، اما می‌دونم تو زبون ما رو بلدی؛ پس خوب گوش کن ببین چی میگم. شماهایی که پهلوی حضرت زهرا رو شکستید و محسنش رو به شهادت رسوندید، حق ندارید از باباش رسول‌الله دم بزنید. بگو ببینم، چرا قبر دختر پیامبر مخفیه؟! چرا لال شدی؟! شماها حق ندارید اسم خودتون رو خادم‌الحرمین بذارید.» راننده روی صندلی میخکوب شده بود و از آینه من را نگاه می‌کرد. ادامه دادم: «تو حق نداری اسم رهبر ما رو به دهن کثیفت بیاری! فهمیدی یا نه؟!»
ام باقر
۲۳
بعد از نماز، صندوق‌ها را داخل انباریِ کوچک حیاط خانه روی هم می‌چیدیم. شنبه صبح زود ماشین می‌آمد و صندوق‌ها را برای بازگشایی به جهاد می‌برد. با شدت گرفتن حملات دشمن به جبهه و شهرها حجم کارهای جهاد زیاد شده بود. با اینکه از کارهای خانه و مغازه کم نمی‌گذاشتم و اولویت دوم را جهاد قرار داده بودم، اما رجب صدایش درآمده بود و به جانم می‌افتاد. بچه‌ها خودشان را سپر بلای من می‌کردند تا مشت کمتری بخورم. علی آخر شب که رجب خواب بود، سرش را به سینه‌ام می‌چسباند و می‌گفت: «مامان! جواب بابا رو نده. هرچی گفت و فحش داد، تو ساکت باش تا کمتر عصبانی بشه. خودت که می‌دونی چیزی تو دلش نیست؛ به دل نگیر مامان خانوم.» شب با درد می‌خوابیدم و صبح با صورت کبود می‌رفتم جهاد برای کمک!
ام باقر
۱۳
«خب مامان خانوم وقت رفتنه! علی رو حلال کن. سپردم امیر نوروزی، دوستم، کارنامه رو براتون بیاره. نمره‌های پسرت رو ببین و کیف کن! اگه کسی گفت علی برای فرار از درس و امتحان رفته جبهه، کارنامه رو بهش نشون بده. بگو من برای دین و کشورم رفتم. دست راستم اسلحه بود، دست چپم کتاب. تو جبهه کنار جنگ با دشمن، درسمم خوندم.»
z.s.j
۱۰
مادرم به‌واسطهٔ پاکی و صداقتش خیلی مورد اعتماد کسانی بود که برایشان کار می‌کرد. هیچ‌وقت حرفش را زمین نمی‌انداختند. خیلی اوقات برای جهیزیه نیازمندان یا غذای ایتام کمک جمع می‌کرد؛ این در حالی بود که خودمان برای ساخت خانه کلی زیر قرض بودیم و نیاز به کمک داشتیم. همه جز برادرم باید کار می‌کردیم تا بدهی دایی را پرداخت کنیم؛ اما مادرم باز از کمک به نیازمندان غافل نبود.
HaniMoh
۸
حرام که جای خود داشت، شبهه‌ناک هم نمی‌خوردم! واقعا از لقمه حرام می‌ترسیدم. جز حلال از گلویم پایین نرفته بود. به‌خاطر یک ویار زنانه نمی‌خواستم عاقبت امیرم خراب شود. می‌دانستم مال شبهه‌ناک در آینده و نسل تأثیر مستقیم دارد.
AshegheAllah *Hoseini*
۷
نیمه‌های شب که از خواب بیدار می‌شدم، می‌دیدم مادرم با آن‌همه خستگی رو به قبله ایستاده و نمازشب می‌خواند. خیلی معتقد بود؛ به یاد ندارم نمازشبش را ترک کرده باشد! می‌گفت: «خدا برکت زندگی رو توی دو چیز قرار داده. نون حلالِ روز و نافلهٔ شب.»
HaniMoh
۶
مادرم به‌واسطهٔ پاکی و صداقتش خیلی مورد اعتماد کسانی بود که برایشان کار می‌کرد. هیچ‌وقت حرفش را زمین نمی‌انداختند. خیلی اوقات برای جهیزیه نیازمندان یا غذای ایتام کمک جمع می‌کرد؛ این در حالی بود که خودمان برای ساخت خانه کلی زیر قرض بودیم و نیاز به کمک داشتیم. همه جز برادرم باید کار می‌کردیم تا بدهی دایی را پرداخت کنیم؛ اما مادرم باز از کمک به نیازمندان غافل نبود.
HaniMoh
۶
امیر بالای کامیون می‌ایستاد و پرچم سفید لااله‌الّاالله را تکان می‌داد. آهنگ زیبای شعارش هنوز در گوشم است که می‌گفت: «تا پرچم لااله‌الّاالله و محمد رسول‌الله طنین نیفکند بر سر عالم، مبارزه هست و تا مبارزه هست، ما هستیم. درخت اسلام نیاز به آبیاری دارد و این مهم جز با خون جوانان ما تحقق پیدا نمی‌کند. بشتابید که کاروان سیدالشهدا به راه افتاده. جاماندگان جز آه و حسرت در قیامت چیزی نصیبشان نخواهد شد.»
amirhuseyn sadeghi
۶
آهنگ زیبای شعارش هنوز در گوشم است که می‌گفت: «تا پرچم لااله‌الّاالله و محمد رسول‌الله طنین نیفکند بر سر عالم، مبارزه هست و تا مبارزه هست، ما هستیم. درخت اسلام نیاز به آبیاری دارد و این مهم جز با خون جوانان ما تحقق پیدا نمی‌کند. بشتابید که کاروان سیدالشهدا به راه افتاده. جاماندگان جز آه و حسرت در قیامت چیزی نصیبشان نخواهد شد.»
AshegheAllah *Hoseini*
۵
زهرا! تو بچه‌های منو فرستادی جلوی توپ و تانک. خدا ازت نگذره زن! کمر منو شکوندی. یه روز هم که از عمرم باقی مونده باشه، انتقام خون بچه‌هام رو از تو می‌گیرم!
javad
۴
«شهادت مگه قسمت هر کسی میشه؟! می‌دونی چه شهادتی قشنگه؟! سه روز تشنه و گرسنه باشی، لبت از تشنگی ترک برداره، بعد شهید بشی! روی خاکای گرم، زیر آفتاب بیابون، غریب و تنها روی زمین بیفتی؛ مثل امام حسین. حاج‌خانوم! من شهید شدم گریه نکنی! دشمن شادمون نکنی! نذار مردم ناله‌هات رو بشنون. محکم باش. صبر کن مادرم.»
AshegheAllah *Hoseini*
۳
«نه حاج‌آقا! همسر شهید شدن لیاقت می‌خواد که شکر خدا من ندارم!»
Zahra
۳
به سجده افتادم و گفتم: «خدایا! ممنونتم. سعی کردم امانتی که به من دادی، سالم تحویلت بدم. شکرت که در راه خودت شهید شد.» سر از سجده برداشتم، ایستادم کنار تابوت. به شیون زن‌های داخل سالن نگاه کردم. فریاد زدم: «برای چی گریه می‌کنید؟! مگر نه اینکه بچه‌های ما در راه خدا به شهادت رسیدن. برای اسلام رفتن و دین خدا رو یاری کردن. خوش‌حال باشید! این جوون‌ها امروز به آرزوشون رسیدن. الله‌اکبر! الله‌اکبر!»
z.s.j
۲
«نه حاج‌آقا! همسر شهید شدن لیاقت می‌خواد که شکر خدا من ندارم!»
Zahra
۲
رسیدم وسط خیابان، یک‌دفعه صدای علی را شنیدم: «مامان خانوم!» برگشتم، کسی نبود. ماشین مثل موشک از کنارم رد شد و من به عقب پرت شدم، کم مانده بود تصادف کنم و باد چادرم را ببرد! از دیدن صورت ماهش محروم بودم؛ اما همه جا حضورش را حس می‌کردم. در خانه و خیابان مراقبم بود.
M.Kh
۲
مادرم تشری به آن‌ها می‌زد و می‌گفت: «الهی که خوشبخت بشی پسر جان! نکن، برکت خدا گناه داره.» با احترام بیرونشان می‌کرد. احترام زیادی به سادات می‌گذاشت و می‌گفت: «اولاد حضرت زهرا محترمند؛ حتی اگه بچه باشن.»
کتابدوست
۱
با گریه‌های امیر از خواب پریدم. بعد از شهادت علی خیلی بی‌قراری می‌کرد. هروقت علی از منطقه برمی‌گشت، امیر شب‌ها بغل او خوابش می‌برد. حالا شب و نصفه‌شب از خواب می‌پرید و خانه را روی سرش می‌گذاشت. اسباب‌بازی و تفنگ‌هایی که علی برایش خریده بود را وسط اتاق، ردیف کنار هم می‌چید. یکی‌یکی برمی‌داشت و می‌بوسید. می‌زد زیر گریه و آرام نمی‌شد. آن‌قدر گریه می‌کرد تا از حال می‌رفت.
کتابدوست
۱
جبهه جایی است که ما خدا را رو در رو می‌بینیم و از همیشه به او نزدیک‌تر هستیم. اینجا همه از دنیا بریده‌اند و فقط خدا را در نظر می‌گیرند. ما با تمام وجود خدا را حس می‌کنیم...»
محمود
۱