معرفی و دانلود کتاب قصه ننه علی + خلاصه رایگان
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب قصه ننه علی

کتاب قصه ننه علی

روایت زندگی زهرا همایونی؛ مادر شهیدان امیر و علی شاه‌آبادی

۴.۷(از ۷۱ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۹۶,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

معرفی کتاب قصه ننه علی

کتاب قصه ننه علی نوشتهٔ مرتضی اسدی و ویراستهٔ مریم کتابی است و انتشارات حماسه یاران آن را منتشر کرده است. این کتابْ روایت زندگی زهرا همایونی، مادر شهیدان امیر و علی شاه‌آبادی است.

درباره کتاب قصه ننه علی

در کتاب قصه ننه علی داستان زندگی دخترکی کم سن و سال را که برای کمک به معیشت خانواده پا به پای مادرش کار کرد و رشد یافت را می‌خوانیم. این دختر در سن پایین به خانه‌ٔ بخت رفت. ازدواج زهرا برایش زندگی راحتی به ارمغان نیاورد. همسر زهرا مردی تندخو بود که هر حرف و رفتار زهرا را که به مذاقش خوش نمی‌آمد با کتک جواب می‌داد. سال‌ها گذشت و زهرا مادر چند فرزند بود‌. دوتا از فرزندان پسر زهرا، به نام‌های علی و امیر قصد حضور در جبهه را داشتند و برای کسب رضایت پدر دست به دامان مادر شدند. زهرا برای اجابت خواسته‌ٔ فرزندانش با ترفندهای زنانه و قربان صدقه رفتن پا پیش می‌گذاشت و با کتک جواب می‌گرفت؛ اما با اصرار زیاد و تحمل سختی‌های این مسیر بالاخره موفق شد تا مجوز بهشت را برای فرزندانش بگیرد؛ و حالا او مادر دو شهید و مورد احترام یک ملت است و بسیاری از مردم او را ستایش می‌کنند.

خواندن کتاب قصه ننه علی را به چه کسانی پیشنهاد می‌کنیم

این کتاب را به دوستداران خواندن کتاب‌های زندگی‌نامه پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب قصه ننه علی

«به طرفم حمله کرد، تعادلم را از دست دادم و از پله‌های طبقه اول پرت شدم. خدا رحم کرد دست و پایم نشکست! سرم گیج می‌رفت. حسین از پله‌ها پایین آمد؛ اشاره کردم، برگردد. می‌دانست هروقت من و پدرش دعوا می‌کنیم، او حق دخالت ندارد. صدای گریهٔ امیر از داخل خانه بلند شد. رجب به طرفم آمد؛ گفتم حتما ترسیده و می‌خواهد دل‌جویی کند. گوشهٔ لباسم را گرفت، پیراهنم را دور گردنم پیچید و مرا روی زمین تا جلوی در حیاط کشاند. دست‌وپا می‌زدم، نفسم بالا نمی‌آمد، کم مانده بود خفه شوم. از زمین بلندم کرد و با پای برهنه هُلم داد بیرون خانه و در را پشت سرم بست. بلند شدم، آرام چند ضربه به در زدم و گفتم: «رجب! باز کن. شبه بی‌انصاف! یه چادر بده سرم کنم.» زنجیر پشت در را انداخت و چراغ‌های خانه را خاموش کرد.

پشت در نشستم. از خجالت سرم را پایین می‌انداختم تا رهگذری صورتم را نبیند. پیش خودم گفتم: «اینم عاقبت تو زهرا! مردم با این سر و وضع ببیننت چه فکری می‌کنن؟!» یکی دو ساعتی کنار پیاده‌رو نشستم. آخر شب کسی جز من در خیابان دیده نمی‌شد. سرما به جانم افتاده بود. گاهی چند قدم راه می‌رفتم تا دست و پایم خشک نشود.

ماشین پلیس از کنارم رد شد و کمی جلوتر توقف کرد. دنده‌عقب گرفت و برگشت. مأمور پلیس نگاهی به من انداخت و گفت: «خانوم! چرا اینجا نشستی؟! پاشو برو خونه‌ت؛ دیروقته!» سرم را بالا گرفتم و گفتم: «من خونه ندارم، کجا برم؟!» از ماشین پیاده شد و به طرفم آمد. کنارم ایستاد. از زمین بلند شدم. تمام تنم می‌لرزید؛ سرما تا مغز استخوانم رفته بود. ابرو در هم کشید و گفت: «یعنی چی خونه ندارم؟! بهت میگم این جا نشین!» دستانم را بردم زیر بغلم تا کمی گرم شوم، گفتم: «تا صبح هم بگی، جواب من همونه که شنیدی! من خونه ندارم. بچه‌هام شهید شدن. شوهرم از خونه بیرونم کرده. از امشب خونهٔ من بهشت زهراست.» جا خورد، انتظار شنیدن همچین جوابی را نداشت. رفت سمت ماشین، کمی ایستاد، دوباره به طرفم برگشت.

- کمکی از دست من برمیاد مادر؟! می‌خوای با شوهرت حرف بزنم؟!

- فایده نداره پسرم. خون جلوی چشمش رو بگیره، استغفرالله خدا رو هم بنده نیست. به حرف هیچ‌کس گوش نمیده.

سرش را پایین انداخت و گفت: «حاج‌خانوم! نمیشه که تا صبح تو این سرما بمونی! دوستی، فامیلی، کسی رو داری ببرمت اونجا؟!» با گوشهٔ روسری، بینی‌ام را پاک کردم؛ معلوم بود سرما خورده‌ام. در جوابش گفتم: «یه داداش دارم که چند ساله با هم رفت‌وآمد نداریم. خیلی وقته ندیدمش...» با احترام درِ ماشین را برایم باز کرد. نشستم داخل تا گرم شوم. بارانْ نم‌نم می‌بارید. پیش خودم گفتم: «ببین زهرا! آسمون هم داره به حال تو گریه می‌کنه.»

آدرس خانهٔ برادرم را به مأمور پشت فرمان دادم. حرکت کردیم. از گذشته‌ام پرسیدند، از شهادت بچه‌ها، و رجب. صدای باران شدیدی که به سقف ماشین می‌خورد، مرا به خاطرات خانهٔ دایی و کودکی‌ام برد. چشمانم را بستم و دیگر صدایی نشنیدم.

اوایل تابستان سال ۱۳۲۶ در بهار همدان به دنیا آمدم. دو خواهرم صغری و خانم، و برادرم محمدحسین از من بزرگ‌تر بودند. مادرم، کلثوم خانم، قالی می‌بافت و پدرم، حسین آقا، کشاورز بود. صبح تا شب زحمت می‌کشیدند، اما دخل و خرجشان جور درنمی‌آمد. سه چهار ساله بودم که به‌ناچار برای فرار از فقر و نداری در یکی از روزهای بهار برای همیشه همدان را ترک کردیم و به تهران آمدیم.»

برای تجربه‌ای بهتر در دانلود کتاب قصه ننه علی و خواندن آن، اپلیکیشن طاقچه را به‌صورت رایگان نصب کنید. در اپلیکیشن می‌توانید مطالعه‌ی خود را شخصی‌سازی کنید و لذت خواندن و شنیدن کتاب‌ها را همیشه و همه‌جا تجربه کنید. علاوه‌بر دسترسی آسان، امکان خرید هزاران کتاب صوتی و الکترونیکی با تخفیف‌های ویژه و بهترین قیمت هم فراهم است.

مشخصات کتاب

نام کتابقصه ننه علی
عنوان دیگرروایت زندگی زهرا همایونی؛ مادر شهیدان امیر و علی شاه‌آبادی
موضوعدفاع مقدس، خاطرات
نویسندهمرتضی اسدی
ویراستارمریم کتابی
انتشاراتانتشارات حماسه یاران
سال انتشار نسخه فیزیکی۱۴۰۱/۱۱/۰۸
فرمت کتابEPUB
حجم فایل کتاب۴.۰۷ مگابایت
شابک۹۷۸۶۰۰۷۸۷۴۸۵۱
تعداد صفحه‌ها۱۹۲ صفحه
قیمت کتاب۹۶۰۰۰ تومان

نظر شما دربارهٔ این کتاب

به این کتاب چه امتیازی می‌دهید؟

۱
۲
۳
۴
۵

نظرات کاربران

saqqa
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۱/۱۶

دو سه روزه خوندمش. کتاب نسبتا کوتاهیه. دقایقی پیش تموم شد و هنوز توی شوک پایان کتابم! و متحیر از عظمت جهاد این مادر شهید ... آدم احساس حقارت می‌کنه در برابر این همه صبر و عظمت این مادر. این هممممه سختی و رنج...بیشتر

۴
آیه
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۱/۰۵

بالاخره کتابو خوندم.... خیلی جذاب و خوندنی و تقریبا تلخ بود قصه، هر چند من نتونستم مثل دیگران از ننه علی برای خودم قهرمان بسازم چون به نظرم در کنار بزرگی ها و خوبی هاش، خلق و خویی هم داشت...بیشتر

۰
HaniMoh
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۲/۲۲

قصه ننه علی، داستان زندگی مجاهدانه خانم زهرا همایونی، مادر شهیدان امیر و علی شاه‌آبادی. داستانی بی‌پرده و سانسور از روزهای سختی که یک مادر شهید می‌تونن از سر گذرونده باشن و به قول خودشون زینب‌وار زندگی کرده باشن. آقای اسدی،...بیشتر

۰
zahra rezaei
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۱/۱۹

به نظرم یکی از واقعی ترین داستان هایی بود که تو عمرم خوندم و بسیار از اون درس گرفتم. توصیه میکنم حتما این کتاب رو بخونید و با سختی های مادر خانواده و دیدگاه عجیب پدرشون آشنا بشید بدون اینکه کسی...بیشتر

۰
کاربر ۴۹۴۰۴۱۹
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۱/۲۴

واقعا اینجاست که این زن جمله‌ی امام رو به تصویر میکشند : زن یکتا موجودی‌ست که می‌تواند از دامن خود ، افرادی به جامعه تحویل دهد که از برکاتشان یک جامعه ، بلکه جامعه‌ها به استقامت و ارزش والای انسانی کشیده...بیشتر

۰
گل پری
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۱/۰۶

کتاب بسیار زیبا وخواندنی است نسخه چاپی کتاب راخوندم .از صادقانه ترین کتاب های دفاع مقدس

۰
Hs Miramini
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۱/۲۰

کتاب جذابی بود قلم خوبی داشت و یک لحظه هم نتونستم نخوانم واقعا مادر شهید عجب صبری داشته سرم درد گرفت از زندگی سختی که داشته کی فکرش را می کرد صاحب این عکس معروف شهید چقدر سختی کشیده شهدا شفاعتمون کند

۰
کاربر ۶۱۶۶۱۷۷خوش نهاد
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۱/۰۵

کمتر از ۲۴ساعت تمامش کردم ....باهاش زندگی کردم با کتک خوردن زهرا درد کشیدم....با شهید شدن امیر و علی پسرانم رو شهید دیدم...قابل لمس و درک و شنیدن و دیدن است

۰
کاربر 5844063
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۱/۲۲

این کتاب عالی بود، مدام مطالعه اش کردم و تا تموم شدنش زمین نگذاشتمش،تصویر آخر کتاب برام شوک اور بود،بارها این عکس رو دیده بودم ولی نمیدونستم ک چنین روایتی داره... به شدت خوندنش رو توصیه میکنم

۰
کاربر ۲۶۹۰۷۷۵
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۲/۱۷

چه صبری داره این زن! چقدر از رجب عصبی شدم چطور زنش تونس حلالش کنه !هرچند که ازین رجب ها کم نیستن تو دنیا... بنظرم درس بزرگی تو این کتاب هس صبر رو یه شکل دیگه یادمون میده . ارزش...بیشتر

۰
کاربر ۵۹۳۹۲۳۸
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۲/۲۸

خیلی کتاب جالبی هست به همه بانوان سرزمینم توصیه میکنم این کتاب رو بخونن

۰
mh.mirvakili
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۲/۰۷

سلام.عالی.عالی. متفاوت ترین کتاب دفاع مقدس.بی نظیر

۰
کاربر ۲۲۸۲۶۳۹
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۲/۰۵

بهترین کتابی که در مورد خانواده شهدا خوندم به شدت توصیه میکنم

۰
Yasesefid_135
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۱/۱۱/۲۶

خیلی عجیب و دلنشین بود با همه ی کتاب های خاطرات شهدایی که تا امروز خوانده بودم فرق داشت.

۰
مُحَ‌ـمَّدجَوٰآد🕊
توصیه می‌کنم.
۱۴۰۲/۰۲/۲۲

سلام🌱 موضوع این کتاب به طور کلی درمورد زندگی مادر بزرگوار شهیدان امیر و علی شاه آبادی هستش و سختی‌های بسیاااار زیادی که در راه تربیت فرزندان شهیدشون کشیدن علی رغم مخالفتها و آزار و اذیتهای همسرشـون... از یجایی به بعد...بیشتر

۰

بریده‌هایی از کتاب

راننده بدون هیچ ترسی به حضرت زهرا (علیهاالسلام) و امام خمینی هتاکی کرد. هرچه صبر کردم و نشستم، دیدم به غیرت مردان کاروان برنمی‌خورد و با یک استغفرالله مثلا اعتراض می‌کردند. از صندلی بلند شدم، رو به راننده فریاد زدم: «من زبون تو رو نمی‌فهمم، اما می‌دونم تو زبون ما رو بلدی؛ پس خوب گوش کن ببین چی میگم. شماهایی که پهلوی حضرت زهرا رو شکستید و محسنش رو به شهادت رسوندید، حق ندارید از باباش رسول‌الله دم بزنید. بگو ببینم، چرا قبر دختر پیامبر مخفیه؟! چرا لال شدی؟! شماها حق ندارید اسم خودتون رو خادم‌الحرمین بذارید.» راننده روی صندلی میخکوب شده بود و از آینه من را نگاه می‌کرد. ادامه دادم: «تو حق نداری اسم رهبر ما رو به دهن کثیفت بیاری! فهمیدی یا نه؟!»
ام باقر
۲۳
بعد از نماز، صندوق‌ها را داخل انباریِ کوچک حیاط خانه روی هم می‌چیدیم. شنبه صبح زود ماشین می‌آمد و صندوق‌ها را برای بازگشایی به جهاد می‌برد. با شدت گرفتن حملات دشمن به جبهه و شهرها حجم کارهای جهاد زیاد شده بود. با اینکه از کارهای خانه و مغازه کم نمی‌گذاشتم و اولویت دوم را جهاد قرار داده بودم، اما رجب صدایش درآمده بود و به جانم می‌افتاد. بچه‌ها خودشان را سپر بلای من می‌کردند تا مشت کمتری بخورم. علی آخر شب که رجب خواب بود، سرش را به سینه‌ام می‌چسباند و می‌گفت: «مامان! جواب بابا رو نده. هرچی گفت و فحش داد، تو ساکت باش تا کمتر عصبانی بشه. خودت که می‌دونی چیزی تو دلش نیست؛ به دل نگیر مامان خانوم.» شب با درد می‌خوابیدم و صبح با صورت کبود می‌رفتم جهاد برای کمک!
ام باقر
۱۳
«خب مامان خانوم وقت رفتنه! علی رو حلال کن. سپردم امیر نوروزی، دوستم، کارنامه رو براتون بیاره. نمره‌های پسرت رو ببین و کیف کن! اگه کسی گفت علی برای فرار از درس و امتحان رفته جبهه، کارنامه رو بهش نشون بده. بگو من برای دین و کشورم رفتم. دست راستم اسلحه بود، دست چپم کتاب. تو جبهه کنار جنگ با دشمن، درسمم خوندم.»
z.s.j
۱۰
مادرم به‌واسطهٔ پاکی و صداقتش خیلی مورد اعتماد کسانی بود که برایشان کار می‌کرد. هیچ‌وقت حرفش را زمین نمی‌انداختند. خیلی اوقات برای جهیزیه نیازمندان یا غذای ایتام کمک جمع می‌کرد؛ این در حالی بود که خودمان برای ساخت خانه کلی زیر قرض بودیم و نیاز به کمک داشتیم. همه جز برادرم باید کار می‌کردیم تا بدهی دایی را پرداخت کنیم؛ اما مادرم باز از کمک به نیازمندان غافل نبود.
HaniMoh
۸
حرام که جای خود داشت، شبهه‌ناک هم نمی‌خوردم! واقعا از لقمه حرام می‌ترسیدم. جز حلال از گلویم پایین نرفته بود. به‌خاطر یک ویار زنانه نمی‌خواستم عاقبت امیرم خراب شود. می‌دانستم مال شبهه‌ناک در آینده و نسل تأثیر مستقیم دارد.
AshegheAllah *Hoseini*
۷
نیمه‌های شب که از خواب بیدار می‌شدم، می‌دیدم مادرم با آن‌همه خستگی رو به قبله ایستاده و نمازشب می‌خواند. خیلی معتقد بود؛ به یاد ندارم نمازشبش را ترک کرده باشد! می‌گفت: «خدا برکت زندگی رو توی دو چیز قرار داده. نون حلالِ روز و نافلهٔ شب.»
HaniMoh
۶
مادرم به‌واسطهٔ پاکی و صداقتش خیلی مورد اعتماد کسانی بود که برایشان کار می‌کرد. هیچ‌وقت حرفش را زمین نمی‌انداختند. خیلی اوقات برای جهیزیه نیازمندان یا غذای ایتام کمک جمع می‌کرد؛ این در حالی بود که خودمان برای ساخت خانه کلی زیر قرض بودیم و نیاز به کمک داشتیم. همه جز برادرم باید کار می‌کردیم تا بدهی دایی را پرداخت کنیم؛ اما مادرم باز از کمک به نیازمندان غافل نبود.
HaniMoh
۶
امیر بالای کامیون می‌ایستاد و پرچم سفید لااله‌الّاالله را تکان می‌داد. آهنگ زیبای شعارش هنوز در گوشم است که می‌گفت: «تا پرچم لااله‌الّاالله و محمد رسول‌الله طنین نیفکند بر سر عالم، مبارزه هست و تا مبارزه هست، ما هستیم. درخت اسلام نیاز به آبیاری دارد و این مهم جز با خون جوانان ما تحقق پیدا نمی‌کند. بشتابید که کاروان سیدالشهدا به راه افتاده. جاماندگان جز آه و حسرت در قیامت چیزی نصیبشان نخواهد شد.»
amirhuseyn sadeghi
۶
آهنگ زیبای شعارش هنوز در گوشم است که می‌گفت: «تا پرچم لااله‌الّاالله و محمد رسول‌الله طنین نیفکند بر سر عالم، مبارزه هست و تا مبارزه هست، ما هستیم. درخت اسلام نیاز به آبیاری دارد و این مهم جز با خون جوانان ما تحقق پیدا نمی‌کند. بشتابید که کاروان سیدالشهدا به راه افتاده. جاماندگان جز آه و حسرت در قیامت چیزی نصیبشان نخواهد شد.»
AshegheAllah *Hoseini*
۵
زهرا! تو بچه‌های منو فرستادی جلوی توپ و تانک. خدا ازت نگذره زن! کمر منو شکوندی. یه روز هم که از عمرم باقی مونده باشه، انتقام خون بچه‌هام رو از تو می‌گیرم!
javad
۴