حواس پدرم به کشیش بود که به زبان عبری سرودی مذهبی میخواند. از آنجا که همهٔ این اعمال و کلمات برایم بیمعنا بود، تا جایی که میتوانستم بر ترجمهٔ انگیسی آن تمرکز میکردم و متوجه شدم که مضمون آن عبارت بود از نبردهای خشونتآمیز و معجزه و جلال بیپایان خداوند. حتی یک خط از آن سرود به زندگی روزمرهٔ من ارتباط نداشت. بعد از مدتی نشستن در آنجا تا به پدرم بیاحترامی نکرده باشم، اتاق را ترک کردم و به جمع بازی بچهها در بیرون پیوستم.