آلیوشا زمزمه میکند: «این عصیان است.» اما ایوان او را به پاسخی صریح به این پرسش دشوار وامیدارد: «خیال کن در کار آفرینش اساس سرنوشت بشر هستی، با این هدف که در پایان آدمیان را سعادتمند سازی، اما لازمهاش این باشد که یک موجود ریز نقش را –بگو همان کودکی که مشت به سینهاش میکوبید -- تا پای مرگ شکنجه دهی و آن بنا را بر شالوده اشکهای قصاصنشده او استوار کنی، آیا میپذیری؟ زود باش بگو و حقیقت را بگو» و آلیوشا به آرامی میگوید: «نه، نمیپذیرم.»