کارگر دست تکان داد. «با این حال به سربازی اجباری نمیرید، نه؟ نه مثل ما. پس واقعاً باید در امور بریتانیا مشارکتی داشته باشید؟ جز اینکه آماده باشید تا جانتون رو برای پادشاه فدا کنید.»
خون جلو چشمهایم را گرفت. «آقای گروین، یه نگاهی به اطرافت بنداز. همهٔ آدمها اولین نفسهاشون را اینجا میکشند. زنها از روز اول به سربازی اجباری میرند.»