وقتی رسید، مثل همیشه، جلوی در ورودی ایستادم بهاستقبالش. با یک لیوانِ بزرگ شیرپسته پلهها را بالا آمد و گفت: «بفرما، این هم یه شیرینی، ویژهٔ عید غدیر.»
گفتم: «فکر نکنی با این خودشیرینیها نمیپرسم تا این ساعت شب کجا بودهٔ!»
کمی اینپا آنپا کرد و گفت: «واقعیتش، جلسه که تموم شد، برگشتنی با دوستهام رفتیم کافه، از این شیرپستهها خوردیم. پیش اونها نتونستم بگم یه لیوان هم برای تو بخرم. بهاجبار با دوستهام تا نزدیکهای خونه اومدیم. بعد که جدا شدیم، چون وسیله نداشتم و مسیر ماشینخور نبود، مجبور شدم پیاده برم تا کافه، این لیوان رو بخرم و دوباره پیاده برگردم. برای همین اینقدر طول کشید.»