روز اول مدرسه، خانم بریج سر کلاس دوم آمد و به ما گفت که یکییکی از جا بلند شویم و اسم و فامیلی و یک چیزهایی دربارهٔ خودمان بگوییم.
وقتی نوبت من شد و گفتم که از مدرسه بدم میآید، همهٔ بچهها زدند زیر خنده، با اینکه چیز خندهداری نگفته بودم. من هشت سالم است و در این هشت سال خیلی چیزها یاد گرفتهام. یکیاش اینکه: هیچ دلیلی ندارد بچهها بروند مدرسه.
اگر نظر مرا بخواهید، ما بچهها میتوانیم هر چیزی را که لازم است بدانیم، از تلویزیون یاد بگیریم. ما از تلویزیون خیلی چیزهای مهم یاد میگیریم، مثلاً مزهٔ کدام پفک بهتر است، یا چه اسباببازی باید بخریم، یا کدام شامپو موهامان را براقتر میکند. بههرحال، وقتی بزرگ شویم همین چیزها به دردمان میخورد.