چپم را به مچ پای راست آندریا بستم. حالم از این کار بههم میخورد، اما چارهای نداشتم.
رایان گفت: "بچهها، اِیجی را نگاه کنید، یار آندریا شده!" همه خندیدند.
مایکل هم گفت: "خوش بگذرد!"
گفتم: "خفه!"
واقعاً که! به اینها هم میگویند دوست؟ صورتم سرخ شده بود و اگر پایم به پای آندریا بسته نبود، خدمت آن دوتا میرسیدم.