گفتم: «خانم براشت، باید دربارهٔ موضوعی با هم حرف بزنیم.»
پرسید: «چه موضوعی؟»
گفتم: «من نمیخواهم شما مادرخواندهام بشوید.»
گفت: «هان؟ ولی...»
گفتم: «لطفاً التماس نکنید. من باید بین علاقهٔ شخصی و کشورم یکی را انتخاب کنم. این سختترین تصمیمی است که در عمرم گرفتهام. من فکرهایم را کردم و دیدم که نمیتوانم به کشورم خیانت کنم و از یک جاسوس بخواهم مادرخواندهام شود.»