درست همانموقع معرکهترین فکر تاریخ جهان به ذهنم رسید! تصمیم گرفتم به هیچ کدامشان رأی ندهم. تکهکاغذم را برداشتم و رویش نوشتم:
من به آقای وولوولی رأی میدهم.
کاغذم را رد کردم به بیلی، پسر بیلباسه، بیلی هِرهِر خندید و کاغذ را داد به رایان. رایان هِرهِر خندید و کاغذ را داد به مایکل. آنها کاغذ را دست به دست به تمام ردیفها دادند تا اینکه همهٔ بچههای کلاسمان آن را دیدند. نمیدانم بعدش چه اتفاقی افتاد، اما توی سالن چندمنظوره یکعالمه صدای هِرهِر خنده شنیدم.