«روزی در محلتی از بغداد میرفت. تشنه شد و از خانهای آب خواست. دختری صاحب جمال کوزهای آب بیاورد. دلش صید جمال او شد. هم آنجا بنشست تا خداوند خانه بازآمد، و از منعمان بغداد بود. گفت: ای خواجه! دلی به شربتی آب گران است. مرا از خانهٔ تو شربتی آب دادند و دلم ببردند»