این ناراحتی نهایتاً آنقدر تمام وجودش را در چنگ گرفت که رؤیای محبوبش تقریباً هر روز بر او ظاهر میگشت و هر بار نیز در نقشی کاملا مغایر با واقعیت؛ چرا که ذهنش درست همچون ذهن بچهها بیآلایش بود. از پشت عدسی این تخیلات همواره موضوعات پاک و مطهر میگشتند.