جملات زیبا از متن کتاب سوگ مادر | طاقچه
تصویر جلد کتاب سوگ مادر

کتاب سوگ مادر

۳.۸(از ۴۴ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
شاهرخ مسکوب
انتشارات: 
نشر نی
categoryدسته‌بندی: 
خاطرات

قیمت:

۱۹۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
آدمیزاد یک بار به دنیا می‌آید اما در هر جدایی یک بار تازه می‌میرد.
کاربر ۶۰۹۴۶۱۸
۳۱
مرگ تو شجاعت زیستن را در من کشته است.
نیلوفر آریاراد
۲۸
امّا این تنها علت ملال من نیست. از زندگی بی‌حاصلی که دارم بیزارم. نسبتآ زیاد چیز می‌خوانم ولی عطش دانستن با این قطره‌ها سیراب نمی‌شود. از طرف دیگر دست و بالم برای نوشتن بسته است. مثل آدم چلاقی هستم که پیوسته در آرزوی راه‌پیمایی است. در دلم هزار آشوب است که راهی به بیرون نمی‌یابد. آتشی است که زبانه نکشیده می‌افسرد.
ثمینه
۲۶
خواستم بگویم آخر مامان ما باید ناراحت باشیم که شما را از دست داده‌ایم شما که کسی از دست نداده‌اید؟ ترسیدم بفهمد که مرده است. چیزی نگفتم.
ثمینه
۲۵
من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه من زندگی می‌کند.
sadeghi
۲۳
بی‌اختیار می‌گریست و او را می‌بوسید. داشت با کسی وداع می‌کرد که جان و تنش از او بود و غمخوارتر و غمگسارتر از او نداشت. خوب‌ترین و مهربان‌ترین پاره وجودش را از دست داده بود
نیلوفر آریاراد
۲۲
می‌دانم که دیگر نیست و با وجود این، هست! چون می‌بینمش که در روح من ایستاده است
نیلوفر آریاراد
۲۲
انگار ته دل من چیزی زمین‌گیر شده است که نمی‌تواند سرپا بایستد
نیلوفر آریاراد
۱۸
من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه من زندگی می‌کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرارسد به نیروی تمام و با جان‌سختی می‌مانم. امانت او به من سپرده شده است. دیگر بر زمین نیستم، خودِ زمینم و به یاری آن دانه‌ای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم.
masome.k
۱۸
وقتی آدم در بیمارستان است مرگ مثل خفاش دوروبرش پرسه می‌زند. گرچه مرگ در خودِ انسان است نه پیرامون او. ولی معمولا در این‌جاها بیش‌تر احساس می‌شود.
کاربر ۱۵۷۷۰۶۶
۱۳
در زندگی لحظاتی هست که آدم می‌بیند بنای عمرش یک‌باره فرو می‌ریزد. مثل خانه‌های مقوایی کودکان که با تلنگری هوار می‌شود. آدم به کمرگاه کوه نرسیده باید برگردد و مثل سیزیف راه رفته را از سر بگیرد.
کاربر
۱۲
مدت‌هاست که مامان را ندیده‌ام، دلم خیلی برایش تنگ شده. چقدر مرگ ما را از هم جدا کرده، حتی خوابش را هم نمی‌بینم.
zar
۹
ــ وقتی که می‌رفتی سر خاک، بهش چی می‌گفتی؟ ــ بهش چی می‌گفتم؟ هیچی. می‌رفتم دیدن. پایین پاش می‌ایستادم و سعی می‌کردم تو دلم نگاهش کنم. ]
zar
۸
ای‌بسا آرزو که خاک شدست.
کاربر
۸
چقدر جایش خالی است. نیستی او را با هیچ هستی دیگری نمی‌توان جبران کرد.
سامیه
۸
مادر من، وای مادر من! اگر مرا در بلندترین تپه به دار آویزند، باز می‌دانم به همراهم مهر چه کسی است، مادر من، وای مادر من!
Momentary pleasure
۸
آدم هرگز نمی‌تواند از همان اول چنین مرگ‌هایی را باور کند، مرگ عزیزترین کسان را. تنها راهی که می‌ماند نپذیرفتن و نفی واقعیت است، از بس حقیقتی که از این واقعیت سرچشمه می‌گیرد ناگوار است و غیرانسانی.
Momentary pleasure
۷
جهان به مجلس مستان بی‌خرد ماند که رنج بیش برد هر کسی که هشیار است
سامیه
۶
همیشه فکر می‌کردم که مادرم زمین است و من گیاهی که ریشه‌هایم در دل این خاک است. در او هستم و از او به بیرون سر می‌کشم. هر وقت که به او فکر می‌کردم انگار پاهایم را روی این زمین، استوار می‌دیدم. آخر سال‌ها «استخوان و ریشه‌ام فکر او بود» اما حالا که مرده است نه‌تنها این گیاه آبیاری نمی‌شود، بلکه هوا سنگینی می‌کند و به‌دشواری نفس می‌کشم. او زمین و آسمان من بود.
سامیه
۶
در زندگی لحظاتی هست که آدم می‌بیند بنای عمرش یک‌باره فرو می‌ریزد. مثل خانه‌های مقوایی کودکان که با تلنگری هوار می‌شود. آدم به کمرگاه کوه نرسیده باید برگردد و مثل سیزیف راه رفته را از سر بگیرد.
mah naz 581212
۶
وقتی آدم در بیمارستان است مرگ مثل خفاش دوروبرش پرسه می‌زند. گرچه مرگ در خودِ انسان است نه پیرامون او. ولی معمولا در این‌جاها بیش‌تر احساس می‌شود.
سعیده
۶
مردی زمین‌گیر که در خود نمی‌گنجد و از اشتیاق گریز و رهایی می‌سوزد. ‫مثل شب بر خاک افتاده‌ام ولی به ستاره‌هایم نمی‌رسم. فقط آسمانم را تاریک کرده‌ام. اما نمی‌دانم در روشنی چطور می‌توان ستاره‌ها را دید، تا چه رسد به این‌که به آن‌ها دست یافت
منا
۵
نمی‌دانم در آن لحظات آخر مامان به چه فکر می‌کرد که به‌حسرت سر تکان می‌داد. می‌دانم که دلش نمی‌خواست به این زودی بمیرد و سایه فشارنده مرگ را بر قلب بیمار و دردناکش احساس می‌کرد.
سامیه
۵
همه دنیا نمی‌تواند جای خالی او را پر کند. هیچ چیز. قلبم سرشار از خاطرات اوست. انگار جایی برای چیز دیگری نیست. دلم نمی‌خواهد این‌طور باشد. می‌خواهم مثل گذشته مشتاق و پرشور زندگی کنم.
سامیه
۵
در این فکر بودم که مادرم یک عمر برای ماها فداکاری کرد بی‌آن‌که یک لحظه در فکر آن باشد و یا منتی بر کسی داشته باشد. برای او ایثار نفس به خاطر فرزند مثل نفس‌کشیدن طبیعی و عادی بود. به همین سبب آخرش مریض شد و مثل شمعی که ناگاه از تندبادی بمیرد، خاموش شد.
◦•●◉✿ آرزو ✿◉●•◦
۵
مادرم به فریاد می‌رسد، برمی‌خیزد و می‌گوید رها کنید، این، روح من است...
نیلوفر آریاراد
۴
وقتی آدم در بیمارستان است مرگ مثل خفاش دوروبرش پرسه می‌زند. گرچه مرگ در خودِ انسان است نه پیرامون او. ولی معمولا در این‌جاها بیش‌تر احساس می‌شود.
zohre nazari
۴
آدمیزاد یک بار به دنیا می‌آید اما در هر جدایی یک بار تازه می‌میرد. مرگ دردی است که درمانش را با خود دارد، چون وقتی برسد دیگر دردی نمی‌ماند تا درمانی بخواهد. اما جدایی: دردی‌ست غیرِ مُردن، کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
Shakiba
۴
آن وجود ناموجود چون مرده است، در شعور باطن من با خمیره خاموشی سرشته شده است. هر کار و هر بیان او به‌خاموشی است و سرزنش او نیز چنین است.
ثمینه
۳
چقدر دل‌گرفته و غمناکم و چقدر جای او در دل من خالی است. نمی‌خواهم بر این اندوه غلبه کنم. آخر تا کی آدم می‌تواند هر چیز را که نشانه انسانیتی است در خود بکشد.
سامیه
۳