جملات زیبا از متن کتاب تنها زیر باران | طاقچه
تصویر جلد کتاب تنها زیر باران

کتاب تنها زیر باران

روایت زندگی شهید مهدی زین‌‌الدین از کودکی تا شهادت

۵.۰(از ۱۲ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
مهدی قربانی
categoryدسته‌بندی: 
دفاع مقدس، خاطرات

قیمت:

۱۵۵,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مهدی از بچگی زبان نصیحت نداشت؛ اگر می‌خواست به آدم بفهماند فلان کار بد است یا فلان کار خوب، زبانی نمی‌گفت. یک بار نشد بگوید که اول بنشین پای درس و مشقت، بعد برو پی کارهای دیگر؛ همین که جلوی چشمم از مدرسه آمده و نیامده، دفتر و کتابش را وسط اتاق ولو می‌کرد و سرش گرم نوشتن می‌شد کافی بود. کم‌کم من را همراه خودش کرد
الف. میم
۳
مهدی، من و لیلا را با همهٔ مهربانی‌ها،‌ خنده‌ها و دل‌تنگی‌هایش گذاشته بود و رفته بود؛ تنهای تنها،‌ زیر باران.
الف. میم
۳
عجله داشت. می‌خواست برود. حرف با گریه از گلویم بیرون ریخت: «پس حالا که می‌خوای بری، لااقل یه پیغامی چیزی بده تا به رزمنده‌ها برسونم.» رویم را زمین نزد. ـ من خیلی کار دارم، باید برم. هرچی می‌گم زود بنویس. هول‌هولکی گشتم دنبال کاغذ. یک برگهٔ کوچک پیدا کردم. فوری خودکارم را از جیبم درآوردم و گفتم: «بفرما برادر! بگو تا بنویسم.» ـ بنویس: «سلام، من در جمع شما هستم»
الف. میم
۳
«جان ما به دست امامه، قدرت ما دست امامه، همه‌چیز ما در کف اوست. اگر حکمی کرد باید تا سرحدِ جان هم که شده انجام بدیم. حکم امام در مورد جبهه چیه؟ ایشون می‌فرمایند: مادامی که نیاز هست، مردم به جبهه بیایند، همه باید بروند تا فرماندهان نظامی بگویند نیاز نیست...»
javad
۲
گاهی رفتارهایی از او سر می‌زد که به سن‌وسالش نمی‌خورد. برخلاف بچه‌ها که دلشان می‌خواهد دیده شوند و ازشان تعریف کنند، مهدی از توی‌چشم‌بودن بدش می‌آمد. یک بار که کفش نو خریده بود وقتی پوشید قربان‌صدقه‌اش رفتیم و به‌به و چه‌چه کردیم؛ خوشحال که نشد هیچ، ابروهایش درهم رفت. نفهمیدیم چطور غیبش زد. دور از چشم ما کفش‌ها را توی کوچه خاک‌وخلی کرده بود تا از نویی دربیایند؛ بعد پوشید.
الف. میم
۲
گفت: «می‌دونی، بعد پدر و مادرم همه‌چیزم رو مدیون آقای مدنی هستم؛ مبارزاتم، درس‌خوندنم، سپاه اومدنم. ان‌شاءالله برامون دعا کنن.» نگاه مهربانانه‌ای انداخت و با حسرت گفت: «دعا کنن شهید شم.» این چندمین باری بود که حرف از شهادت می‌زد. ته دلم خالی نمی‌شد. خودم این راه را انتخاب کرده بودم، اما غم می‌آمد و گوشهٔ دلم سنگینی می‌کرد. نگذاشتم غصه را توی صورتم ببیند. لبخندی زدم و گفتم: «بعد هفتادسال.» خندید.
الف. میم
۲
آن زمان هنوز تأثیر نظم و برنامه‌ریزی در پیشرفت کارها برایمان جا نیفتاده بود، اما انضباط رفتاری آقامهدی به‌مرور روی ما هم اثر گذاشت. سعی می‌کردیم از وقتمان درست استفاده کنیم، نظم و جدیتمان موقع کار بالا رفت و شوخی‌ها خیلی کم شد.
amirreza
۲
تابوت، پر از نور بود. جوانی از میان آن بلند شد و نشست. صورتش مثل ماه می‌درخشید. تنش را هاله‌ای از نور سبز پوشانده بود. نگاه نافذی داشت. با من حرف می‌زد، اما صدایش را نمی‌شنیدم. حرف‌هایش که تمام شد، دومرتبه توی تابوت خوابید و آن نور هم رفت.
الف. میم
۱
عجله داشت. می‌خواست برود. حرف با گریه از گلویم بیرون ریخت: «پس حالا که می‌خوای بری، لااقل یه پیغامی چیزی بده تا به رزمنده‌ها برسونم.» رویم را زمین نزد. ـ من خیلی کار دارم، باید برم. هرچی می‌گم زود بنویس. هول‌هولکی گشتم دنبال کاغذ. یک برگهٔ کوچک پیدا کردم. فوری خودکارم را از جیبم درآوردم و گفتم: «بفرما برادر! بگو تا بنویسم.» ـ بنویس: «سلام، من در جمع شما هستم» همین چند کلمه را بیشتر نگفت.
eftekharian
۰