چشمهای من
ترجمان سکوت است
و در عفونت دستها
التهاب پرستش خاموش
از پاها آغوشی ساختهام
گستره من
خاطرههای با تو است
در گامهای رفتنم
از پاشنههای خستگی
خاطرههای تو از من میکاهد
لحظههای از «تو» را
بر مسلخ رنج رنگ میزنم
از «تو» بزرگ میشوم
آنجا که دیگر «من» نیستم!