جملات زیبا از متن کتاب از به | طاقچه
تصویر جلد کتاب از به

کتاب از به

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۴۰ رأی)
پدیدآورندگان: 
رضا امیرخانی
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
tala
۵
اگر مامان بودند، می‌رفتند و دعوا می‌کردند فرانک مریض بوده و غیبتش موجح (موجه) بوده است. از عمو سیروس، گواهی دکتر می‌گرفتند. اما مامان نبودند. بابا هم... ببخشید این جایش خیس شد. پایین می‌نویسم...
tala
۴
من پیش‌تر هم لشکر خبرنگار و آتش‌بازی فلاش دوربین زیاد دیده‌ام. زمان جنگ، بدون کاناپی نشستم، اما مصاحبه نکردم... بدون دم نشستم، اما مصاحبه نکردم... با بال نصفه نشستم، اما مصاحبه نکردم... دو تا میگ روی آسمان شهر زدم، اما مصاحبه نکردم... اصلاً حالم به هم می‌خورد از مصاحبه... اما حالا قضیه توفیر می‌کند... حالا هم که جواب‌تان را می‌دهم خیال نکنید به خاطر این است که بدون پا نشسته‌ام... این که کاری ندارد،‌ قبلاً هم به‌شان گفته بودم... فقط با شما مصاحبه می‌کنم که این جمله را از من بنویسید
𝐌𝐨𝐡𝐚𝐦𝐦𝐚𝐝 𝐇𝐨𝐬𝐬𝐞𝐢𝐧
۲
برخورد واقعی، به زنده‌گی جهت می‌دهد.
𝐌𝐨𝐡𝐚𝐦𝐦𝐚𝐝 𝐇𝐨𝐬𝐬𝐞𝐢𝐧
۲
و من چه بنویسم... بنویسم که نه تنها بچه‌ای به من ندادند تا عصای راه رفتن روزگار پیری‌ام باشد، به جوانی پایم را نیز گرفتند. بنویسم که همهٔ آرزوی من این بود که تا عمر دارم خدمت کنم، و مگر از من چه خدمتی به جز پرواز برمی‌آمد؟
فجر
۰
هنوز نصفهٔ اولین وینگ آرش دست من است. شاید ندانی! همه جای دنیا رسم است که وقتی خلبان پروازهایش شروع می‌شود و اولین وینگ را می‌گیرد که به سینه بزند، به او دوتا وینگ می‌دهند. یکی را خودش به سینه می‌زند و دیگری را به عزیزترین کس خود می‌دهد. آن عزیزترین فرد، وینگ را می‌شکاند و دو تکه می‌کند. به نشانهٔ آن که دیگر بالی از هواپیمای آن خلبان نشکند. تنها «وینگ» شکسته همان باشد...
فجر
۰
وقتی خلبانی اولین پرواز مستقلش را انجام می‌دهد، روی او آب می‌ریزند. خلبان‌های تازه‌کار خیال می‌کنند آب ریختن برای این است که خستگی‌شان در برود، اما استاد خلبان‌های مجرب می‌گویند، این کار برای آن است که غرور از تن خلبان شسته شود.
فجر
۰
از قدیم شنیده بودم بعضی مردم که می‌خواهند چیز برای شما بنویسند، به جمکران می‌آیند و نامه‌شان را توی این چاه می‌اندازند و آب روان که قدیم‌ها ته این چاه جاری بود، نامه را به دست صاحبش می‌رسانده. تعبیر لطیفی است، آب روان نامه را به دست فرزند صاحب آب می‌رساند. فرزند هم او که مهرش آب بود، فرزند فاطمه، و فرزند حسین که آب را بر او بستند و... تعبیر لطیفی است...
فجر
۰
ـ ستوان مشکات! از حضرت صاحب کمک بخواه!