استینک گفت: «تق ـ تق.»
جودی گفت: «من خوابم.»
استینک دوباره گفت: «تق ـ تق.»
ــ ببینم، استینک، مغز خر خوردی!
استینک گفت: «فقط بگو کیه.»
جودی پرسید: «کیه؟»
راکی، فرانک و جسیکا گفتند: «ما!» هر سه تا ـ بهترین دوستانش!
جودی با ناله گفت: «شما اینجا چهکار میکنید؟ آمدهاید تا به لپهای قلنبهٔ سنجابیام بخندید، مگر نه؟ فهمیدید که لوزههایم اندازهٔ توپ بولینگ شده و آمدهاید تا به من بگویید که مثل اُریونتی دامپتی شدم.»
فرانک گفت: «نه! ما...»