ساتی تو گلو خندید. سرشو عقب برد. نگاهم کرد. لبخند زدم به صورتش. این اولینبار بود انقدر نزدیک به من بود و ما به هم آگاهانه نگاه کردیم. نگاهم از چشمهای براق و کنجکاوش سر خورد کمی پاپین... دیگه چی میخواد بشه؟ بدتر از سقوط؟ من بهخاطر اهریمن یکبار سقوط کردم. اینبار بهخاطر ساتی... حاضر بودم باز هم طرد بشم.