هانیبال خود بعدها گفته بود:
هنگامی که هنوز پسربچهای نُهساله بودم، پدرم هامیلکار درست زمانی که داشت کارتاژ را به مقصد اسپانیا ترک میگفت ... از من پرسید آیا میل دارم همراه او به جنگ بروم. من با کمال میل پیشنهاد او را پذیرفتم... . پس از آن به من گفت: «به شرطی [تو را میبرم] که قول بدهی هرچه گفتم انجام دهی.» من قول دادم، سپس او مرا به قربانگاهی برد ... [و] به من امر کرد رو به قربانگاه بایستم و در همان حال سوگند یاد کنم که هرگز با رومیها دوستی نکنم. و تا این لحظه از زندگانیام در سوگند خود، که آنگونه با ایمان قلبی برای پدر یاد کردم، وفادار باقی ماندهام.