آنتوان همچنان لبریز از عشق نگاهش میکرد و، در حالی که دست نوازش بر سرش میکشید و گردنش را میبوسید، زمزمه میکرد: «عشق زندگیام.»
زندانی میگفت: «عشق زندگی او؟ در واقع اینکه معنای خوببودن نمیدهد.»
زندانبان جواب میداد: «خب، کمی که معنا میدهد.»
بفرما، اینکه خوشبختی نبود، خوشبختی ظاهری بود، خوشبختیِ فیلترشده، خوشبختی تحت تأثیر چیزهای دیگر.
زندانی میگفت: «توهمی بیش نیست.»
زندانبان جواب میداد: «خفه شو.»