جملات زیبا از متن کتاب زیباترین کتاب دنیا | طاقچه
تصویر جلد کتاب زیباترین کتاب دنیاsubscriptionAvailable

کتاب زیباترین کتاب دنیا

مجموعه داستان

نوع کتاب
۴.۱ امتیاز(از ۷ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مهرنوش
۱
از نظر او زندگی هم‌چنان به زشت‌بودن، احمقانه‌بودن، محدودبودن، یأس‌آوربودن، سرکوب‌گربودن و نامطلوب‌بودنش ادامه می‌داد؛ اما او عقایدش را دیگر ابراز نمی‌کرد.
مهرنوش
۱
آنتوان هم‌چنان لبریز از عشق نگاهش می‌کرد و، در حالی که دست نوازش بر سرش می‌کشید و گردنش را می‌بوسید، زمزمه می‌کرد: «عشق زندگی‌ام.» ‫زندانی می‌گفت: «عشق زندگی او؟ در واقع این‌که معنای خوب‌بودن نمی‌دهد.» ‫زندانبان جواب می‌داد: «خب، کمی که معنا می‌دهد.» ‫بفرما، این‌که خوشبختی نبود، خوشبختی ظاهری بود، خوشبختیِ فیلترشده، خوشبختی تحت تأثیر چیزهای دیگر. ‫زندانی می‌گفت: «توهمی بیش نیست.» ‫ زندانبان جواب می‌داد: «خفه شو.»
مهرنوش
۱
بیش‌تر از خودِ نقل مکان عبارت «بقیهٔ عمرمان را می‌گذرانیم» بود که اِمِه آن را شوک‌آور یافت. حالا با این جملهٔ «بقیهٔ عمرمان را می‌گذرانیم» اِمِه کشف کرد که ژرژ، که همیشه زندگی خانوادگی‌اش را برای معشوقه‌اش عین زندان به تصویر کشیده بود، در دنیای دیگری که هیچ‌وقت اجازهٔ نزدیک‌شدنش را به آن نداده بود، دلش می‌خواست برای همسرش یک شوهر و برای فرزندانش پدر باشد. ‫«عمرمان!» اِمِه چیزی بیش‌تر از یک زنگ تفریح نبوده است. «عمرمان!» مهم نبود چه‌قدر حرف‌های عاشقانه برایش زمزمه کرده یا هر چند وقت جسم‌اش او را طلب کرده بود، او برایش یک هوس زودگذر بوده است. «عمرمان!» در نهایت، آن زنِ دیگر ــ رقیب، عاملِ هراس و تحقیر ــ پیروز شده بود. آیا آن زن اصلاً می‌دانست؟
مهرنوش
۱
کلافه‌کننده است، هیچ‌وقت نتوانستم با شکنندگی‌ام او را از پا درآورم، چون همیشه مجبور بودم اول او را تسلی بدهم.
مهرنوش
۱
چه‌طور باور داشتم که مرا دوست دارد؟ او فقط معشوقه‌ای می‌خواست که زیبا، خوب و احمق باشد. ‫زیبا، خوب و احمق.
مهرنوش
۱
همیشه اولین چیزی که هلن متوجه آن می شد، معمولی‌بودن آدم‌ها بود ــ تعصب، بزدلی، تزلزل و ترس‌شان؛ بدون شک، از آن‌جا که او با این احساسات آشنا بود، به‌سرعت آن‌ها را در دیگران تشخیص می‌داد؛
مهرنوش
۱
بزدلِ آب‌زیرکاه. دقیقاً همیشه همین‌طور بود.
مهرنوش
۱
با خودش کلنجار رفت تا منطقی باشد، کار شاقی که آدم‌های کمی از پس آن برمی‌آیند.
مهرنوش
۱
مردم ساده‌لوح لایق قهرمان‌های‌شان هستند.
مهرنوش
۱
قادر به پاسخ‌گویی نبود: این زمین بازی او نبود. نمی‌توانست تهاجمی بازی کند، پرخاش‌گر نبود؛
مهرنوش
۱
اسم‌اش خوشبختی دیگران خواهد شد. داستان چند نفر است که در جست‌وجوی خوشبختی‌اند، اما پیدایش نمی‌کنند. دلیل ناکامی‌شان این است که به آن‌ها تصوراتی از خوشبختی داده شده، یا خودشان تصوراتی از خوشبختی دارند که مناسب حال‌شان نیست: پول، قدرت، ازدواجی موفق، معشوقه‌هایی با پاهای کشیده، ماشین‌های لوکس، آپارتمان‌های دوبلکس در پاریس، خانه‌های ییلاقی در موژِو۷۱ و ویلاهایی در سن‌تروپز ۷۲، همه کلیشه‌ای. شاید موفق باشند اما شاد نیستند، چون آن‌چه تجربه می‌کنند خوشبختی دیگران است، خوشبختی طبق نظر دیگران. این کتاب را به تو مدیونم، شروعش را بخوان.
مهرنوش
۱
سرب آن مداد کوچک آن‌ها بار دیگر قلب‌شان را، پیوندهای خود را با جهانِ قبل، پیدا کردند، راهی برای درآغوش‌گرفتن فرزندان‌شان. به نظر نمی‌رسید اسارت دیگر برای‌شان دشوار باشد. احساس گناه هم همین‌طور. بعضی از آن‌ها از این واقعیت که فعالیت سیاسی خود را مقدم بر زندگی خانوادگی دانسته بودند احساس پشیمانی زیادی داشتند؛ حالا که آن‌ها را به اعماق گولاک۷۴ منتقل کرده بودند و آن‌ها فرزندان‌شان را به امان جامعه‌ای که تحقیرشان کرده بود و آن‌ها علیه‌اش می‌جنگیدند گذاشته بودند، کار دیگری جز پشیمانی از جنگ‌جویی خود و تردید به این‌که در وظیفهٔ خود کوتاهی کرده‌اند، و در نتیجه مسلماً مادرهای بدی هستند، از دست‌شان برنمی‌آمد. آیا بهتر نبود مثل بسیاری دیگر از زن‌های اتحاد جماهیر شوروی ساکت می‌ماندند و خود را در ارزش‌های خانگی غرق می‌کردند؟ به‌جای این‌که بجنگند تا بقیه را نجات دهند به پوست‌شان می‌رسیدند و به پوست آن‌هایی که دوست‌شان داشتند؟