و ایلوواتار با اولمو سخن آغاز کرد و گفت: «نمیبینی که اینک چگونه در این خطه کوچک در ژرفای زمان، ملکور با قلمرو تو میجنگد؟ او به سرمای سخت و گزنده میاندیشید، امّا هنوز زیبایی چشمههایت و نیز آبگیرهای زلالت را نتوانسته نابود کند. برف را بنگر و مکر و حیله یخبندان را! ملکور اندیشه گرما و آتش مهارناشدنی را در سر میپروراند، امّا اشتیاق تو را فروننشانده و به تمامی آهنگ دریا را خاموش نساخته است، به جای آن بلندی و شکوه ابرها را بنگر، و مهی را که دمبهدم دگرگون میشود؛ صدای باریدن باران را بر روی خاک بشنو! و در این ابرها تو به مانوه نزدیک میشوی، به دوستات، که دوستاش میداری.»