دیشب با دلی شکسته به رختخواب رفتم. با خود فکر کردم که به هیچ جا نمیرسم و شما پول خودتان را بهخاطر هیچ و پوچ دور ریختهاید. ولی فکر میکنید بعدش چه شد؟ صبح با طرح داستانی جالب و تازهای که به ذهنم رسیده بود از خواب بلند شدم و امروز مثل همیشه سرحال بودم و تمام روز وقتی اینجا و آنجا میرفتم شخصیتهای اثرم را در ذهنم میساختم. کسی نمیتواند مرا متهم به بدبینی کند. اگر من شوهر داشتم و دوازده بچهام در عرض یک روز در اثر زلزله زیر خاک میرفتند، صبح روز بعد باز لبخندزنان سروکلهام پیدا میشد و دوباره از اول دنبال راه انداختن یک جین بچهٔ تازه بودم.
با یک دنیا محبت، جودی