نفر دوم گفت: «تیمسار، اینجا هیچ راحت نبودیم چون سایر زندانیها از ما بیزار بودند. و حالا هم که داریم آزاد میشویم، یقین داریم که بیشتر هم از ما بیزار خواهند شد. امیدواریم که شما دستکم از ما بیزار نباشید.»
«من حق ندارم از هیچکس بیزار باشم. حتی از آلمانیها. لازم نیست آدم از دشمنش بیزار باشد. حتی لازم نیست ازشان نفرت داشته باشد تا بتواند با آنها بجنگد. برعکس. شما حالا قرار است به سالو برگردید؟»
مرد اول پس از لحظهای مکث گفت: «بله، تیمسار. آخر ما خانواده داریم.»