او را تنهایی، شایسته نیست. پس بهری از وجود خود بدو بخشم، باشد که او بداند که در کنار اویم و او را دوست میدارم من.» پس، دست به پهلوی راست خود برد و استخوان دندهای را بیرون کشید. بر استخوان دمید و آن را در آغوش زن ِ زمین نهاد. استخوان جنبید و تکان خورد. راست ایستاد و قدم زد: اولین مرد در وجود آمده بود.