یه جایی قحطی میآد همهٔ مردم عزا میگیرن، یه یارو بوده که یه غلام داشته و این غلام ککشم نمیگزیده و بیخیال و خوشحال بوده. ارباب میگه تو چرا انقدر خوشحالی! نمیبینی قحطی و بدبختیه؟ غلام میگه برای چی ناراحت باشم؟ من اربابی دارم که سر موقع تحت هر شرایطی حقوقمو میده، سقف بالاسرمم تأمین میکنه. ارباب همون موقع به خودش میگه وای بر من که این غلام به منه ارباب دل خوشه، ولی من به خدای خودم دل خوش ندارم که اون روزیده و چرخگردونه.