مریم برایم نامههایی میفرستاد که آنها را در دفتر دریافت میکردم. به او با خشم و غضب پاسخ میدادم. برایم از تحصیلاتش، پایاننامهاش که پیش میرفت، از ناکامیها و سرکشی دانشجوییاش مینوشت. بعداً همه چیز بآرامی از شدت وحدّت افتاد. نامهها کوتاهتر میشد، تبادل نامه کمتر، و یک روز، خیلی ساده، دیگر نامهای در کار نبود. ولی با وجود این، من در ایستگاه، منتظر ماشین الجزیره بودم، فقط برای اینکه خود را در طی ماهها و ماهها زجر دهم.