جملات زیبا از متن کتاب بیگانه کامو در آینه | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب بیگانه کامو در آینهsubscriptionAvailable

کتاب بیگانه کامو در آینه

۲.۶(از ۸ رأی)
نوع کتاب

قیمت:

۸۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

مادر گریه می‌کند و سعی دارد به خود بیاید تا بتواند به همسایه‌ای که برای قرض کردن چای یا ادویه آمده است لبخند بزند و غمگینی خود را با چنان سرعتی به مهمان‌نوازی تبدیل کند که انسان را در مورد صداقتش به شک بیاندازد.
باران
۱
مذهب برای من مثل یک وسیله نقلیه عمومی است که از آن استفاده نمی‌کنم. دوست دارم در صورت لزوم با پای پیاده به سوی این خدا بروم اما نه به صورت دسته‌جمعی و سازماندهی شده.
باران
۱
مریم برایم نامه‌هایی می‌فرستاد که آنها را در دفتر دریافت می‌کردم. به او با خشم و غضب پاسخ می‌دادم. برایم از تحصیلاتش، پایان‌نامه‌اش که پیش می‌رفت، از ناکامی‌ها و سرکشی دانشجویی‌اش می‌نوشت. بعداً همه چیز بآرامی از شدت وحدّت افتاد. نامه‌ها کوتاه‌تر می‌شد، تبادل نامه کم‌تر، و یک روز، خیلی ساده، دیگر نامه‌ای در کار نبود. ولی با وجود این، من در ایستگاه، منتظر ماشین الجزیره بودم، فقط برای اینکه خود را در طی ماه‌ها و ماه‌ها زجر دهم.
باران
۱
که انگار برای آن به‌دنیا آمده تا گلوله‌ها در بدنش جای گیرند و به غبار به پیوندد.
باران
۰
از میان دو واژه انسان و انسانیت اولی در کوچه‌ها و دومی لابلای کتاب‌ها سرگردان است.
باران
۰
زود باش، شروع به خواندن کن حتی اگر همه چیز در ذهن من نوشته شده باشد.
باران
۰
استعمار از قرن‌ها قبل ثروت خود را با دادن نام به آنچه تصاحب می‌کند و حذف نام از آنچه ناراحتش می‌سازد، افزایش می‌دهد.
باران
۰
گاهگاه دوست دارم این اسم را تکرار کنم تا در حروف الفبا ناپدید نشود.
باران
۰
نمی‌خواهم بدبختی‌های خودمان را برایت تعریف کنم چرا برای اینکه در آن دوره هرچه بود از جنس گرسنگی و بی‌عدالتی بود.
باران
۰
خود را گناهکار از زنده بودن و در عین‌حال مسئول آن زندگی می‌دانستم که متعلق به من نبود!
باران
۰
مردم گویی روی چمدان‌ها نشسته‌اند، تو خالی، بدون ثبات، ذله شده از سگ‌های مریض و متعفن، ناتوان از بیان دو جمله و تلفظ بیش از چهار کلمه با هم.
باران
۰
چگونه یک مرد می‌تواند نام خود، و بعد زندگی خود و بعد جسد خود را در یک روز از دست بدهد، دچار سرگیجه می‌شود،
باران
۰
دیدم ایستاده‌ام، در قلب سرزمینی که تمام زمین آن در شب است و این شب را به نمایش می‌گذارد.
باران
۰
من هنوز سرگردان هستم. می‌خواستم از اولین روز دنیا با تو حرف بزنم و می‌بینم که راجع به آخرین روز حرف می‌زنم...
باران
۰
عشق در نظر من نوعی آشتی است، یقیناً یک رمز و راز نیست. به نظرم می‌رسد کسی که هیچ احساس عاشقی ندارد، مثل خود من، بیشتر تحت‌تأثیر مرگ قرار دارد: احساس ناپایداری و تزلزل و مطلق بودن سراسر زندگی، تپش قلب، تیره‌بختی در برابر بدن کور. مرگ - هنگامی که به آن رسیدم، هنگامی که خود را در اختیارش قرار دادم - برایم تنها رمز و راز است بقیه چیزها تماماً فقط آداب و رسوم است، عادات است و توطئه‌ای مبهم.
باران
۰
خدایا، چقدر او با لبخند روشن و موهای کوتاهش قشنگ بود! این قلبم را بدرد می‌آورد که فقط سایه‌اش بودم نه بازتابش.
باران
۰
زیرا اکثر اوقات نشسته بودم و رویای کشوری داشتم که در آن مردم می‌توانستند روی دستهایشان راه بروند.
باران
۰
نمی‌دانستم که جنایت می‌تواند بصورت کتاب درآید و قربانی آن با پژواکی ساده از روشنایی زنده شود.
باران
۰
مریم با بویش رفت، با پشت گردن، با ملاحتش، با لبخندش، و من در آن موقع به فردا فکر می‌کردم.
باران
۰