ناگهان به نظرش رسید چیزی منتظر اوست، چیزی که تا آن روز نادیده گرفته بودش، اما همیشه محتاجش بود. در عصری که رو به غروب میرفت، آرامآرام نور خورشید بیرمق میشد؛ از بلور بدل به مایعی میشد. و همزمان در دلِ زنی که فقطوفقط اتفاق او را به اینجا آورده بود، گرهی که گذر سالها، عادت و ملال آن را محکم کرده بود، آرام باز میشد.