جملات زیبا از متن کتاب خموشان | طاقچه
تصویر جلد کتاب خموشانsubscriptionAvailable

کتاب خموشان

داستان‌های کوتاه آلبر کامو

۳.۲(از ۲۵ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
آلبر کامو، محمدمهدی شجاعی
انتشارات: 
نشر چشمه

قیمت:

۱۲۳,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

خشم و عجز گاهی چنان آزاردهنده است که حتی مجال فریاد نمی‌دهد.
کاربر نیوشک
۲
کاری می‌کرد که احساس کند واقعاً وجود دارد. نه، تنها نبود…
Zahrawrite
۲
«اگر بر این ترس پیروز شوم، خوشحال خواهم بود…»
minnie
۲
«آدم‌های عجیبی هستند… تو را دوست دارند، اما مثل مجسمه، بی‌حرکت. نمی‌گذارند زندگی کنی!»
ادیب
۲
اگر برای من اتفاقی بیفتد، تو در امان خواهی بود.» و البته باید در امان بود از نیازها. اما در مقابل باقی چیزها، چیزهایی که به ساده‌ترین نیازها مربوط نمی‌شود، کجا باید پناه گرفت و در امان بود؟ و این موضوعی بود که از مدت‌ها پیش به آن حسی گنگ داشت.
کاربر ms
۱
خشم و عجز گاهی چنان آزاردهنده است که حتی مجال فریاد نمی‌دهد
Zahrawrite
۱
می‌خواستم خودِ جلادان قدرم را بدانند، آن‌ها را به زانو دربیاورم و کاری کنم که بگویند «سرور، این پیروزی توست»، و بر ارتشی از پلیدان فقط‌وفقط با سخن حکم برانم. آه! مطمئن بودم که دلایلم متقن بودند، هرگز چنین به خود مطمئن نبودم، اما وقتی به باوری برسم، دیگر رهایش نمی‌کنم، این نیروی من است، آری، نیروی من که همه از آن شاکی بودند.
ادیب
۱
اما امیدش به زندگی را دوست داشت
آلاء
۰
نه، هیچ‌چیز آن‌طور پیش نمی‌رفت که او پیش‌بینی کرده بود.
حــــــــنا🌼
۰
ناگهان به نظرش رسید چیزی منتظر اوست، چیزی که تا آن روز نادیده گرفته بودش، اما همیشه محتاجش بود. در عصری که رو به غروب می‌رفت، آرام‌آرام نور خورشید بی‌رمق می‌شد؛ از بلور بدل به مایعی می‌شد. و هم‌زمان در دلِ زنی که فقط‌وفقط اتفاق او را به این‌جا آورده بود، گرهی که گذر سال‌ها، عادت و ملال آن را محکم کرده بود، آرام باز می‌شد.
کاربر ۲۸۶۸۷۱۵
۰
آن‌جا که اولین رودْ جنگلی را بارور می‌کرد. از ازل بر این زمین خشک، که تا مغز استخوان شیره‌اش را کشیده بودند، در این سرزمین پهناور، انسان‌هایی بی‌وقفه در حرکت بودند، هیچ نداشتند اما خدمت کسی را نمی‌کردند،
کاربر ۲۸۶۸۷۱۵
۰
را دوست می‌داشتند، بدون این‌که یکدیگر را ببینند، کورمال‌کورمال. عشقی جز عشق سایه‌ها و ظلمت‌ها وجود داشت، عشقی که در روز روشن فریاد بکشد؟
کاربر ۲۸۶۸۷۱۵
۰
در کشور او خوشی دیگری وجود نداشت. و این خوشی با جوانی تمام می‌شد
minnie
۰
وقتی تمام برف آب شود، باز خورشید حکم می‌رانَد و بار دیگر دشت‌های پُر از سنگ را می‌سوزانَد
ادیب
۰
در حقیقت هرگز هیچ‌چیز را از یاد نمی‌بریم.
ادیب
۰