غزل ۵
این قصه همان است که هر بار شنیدی
این بار نهادند برآن نام جدیدی
فواره صفت در سفر از خویش به خویشی
یک عمر دویدی و به مقصد نرسیدی
این لکۀ تهمت نه به دامان زلیخاست
این بار تو پیراهنت از پیش دریدی
چون آرش از آن دست اگر پای کشیدی
چون یوسف از آن روی اگر دست بریدی
آنگاه به جایی رسی افسوس که خود را
عمری است تو از خویش به چیزی نخریدی
دنبال تو ای عشق سفر کردنمان حیف
آوای دهل بود که از دور شنیدی