جک پرسید: «تو چهجوری گم شدی، امید؟»
صدای امید را میان سروصدای بالا و پایین رفتن بالهایش شنیدند که گفت: «متأسفانه داستانش غمانگیزه. زنی که صاحبم بود، توی زندانه.»
جک حیرتزده پرسید: «توی زندان؟ مگه چیکار کرده؟»
امید گفت: «کار اشتباهی نکرده. برعکس، داشت کار خیلی خوبی میکرد؛ به حاکمی مثل قدرت اعتراض داشت. حاکم هم حسابی عصبانی شد، وانمود کرد صاحبم قانون رو زیر پا گذاشته و انداختش زندان.