در کل دوران مدرسه، زدوخوردهای مهملی در جریان بود؛ بعضیها کوتاه، اما بیشترشان دنبالهدار و مهلک. عموماً نمیتوانستم نپرم وسط دعوا.
بچهها بر سر هیچوپوچ نزاع میکردند؛ سر اینکه کسی هلشان داده بود، پا روی کفششان گذاشته بود یا با اسمی خاص خطابشان کرده بود یا آماج چغلی و شایعه قرار گرفته بودند. هرچیزی آنها را به جان هم میانداخت