در تنهایی با خود گفتم، دخترِ کوچولوی من، من عاشقِ تو هستم. زندگیِ من دیگر از آنِ من نیست، از آنِ تو است. تمامِ آنچه من بودهام، حالا در وجودِ تو است. قلبِ من از آنِ تو است و من تمامِ آرزوهایی را که داشتهام، حالا در چشمهای تو میبینم. آنچه را که من دوست میدارم، کسی نمیتواند از چنگم دربیاورد، حتّی مرگ. زمانی که میمیرم و پس از آن میسوزانندم، شعلهٔ زندگی تو، که آتشِ آن در یدِ خداوندگارِ کشفناشدهٔ عشق است، گُر میگیرد