طبیب گلویش را که معاینه کرد گفت: «آها! در شکم مادرت که بودی آیا وقتی میخوابید پنجرهها باز بودند؟» مادر گفت: «بله چون در آن تابستان هوا بسیار گرم بود.» طبیب گفت: «که این طور. موضوع بسیار ساده است. مادرت هر بار در زمان خواب یک تکه از آسمان شب را میبلعید و تمام آن فضای خالی اکنون در وجود توست. فقط یک تکه از خورشید را که بخوری آسمان پر میشود و دیگر احساس خالی بودن نمیکنی.»