جملات زیبا از متن کتاب مثل یک خواب شیرین | طاقچه
تصویر جلد کتاب مثل یک خواب شیرین
off
٪۴۰

کتاب مثل یک خواب شیرین

شهید مدافع حرم سردار حاج حمید مختاربند به روایت همسر

۴.۲(از ۱۳ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
طیبه مختاربند
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی

۲۲,۰۰۰

۴۰٪

قیمت:

۱۳,۲۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
آقاحمید وارد اتاق شد و گفت: "کولر اتاق بچه‌ها رو دارم می‌برم برای یه بنده‌خدایی." ته دلم کمی ناراحت شدم. برای خانواده‌ای با جمعیت و رفت‌وآمد ما یک کولر اضافه خیلی مورد نیاز بود. ولی سرم را به نشانهٔ تأیید تکان دادم و زیر لب گفتم: "باشه." وقتی آقاحمید رفت طیبه با اعتراض گفت: "چرا آقایی کولر اتاق رو برد، وقت‌هایی که درس می‌خونم یا دوست‌هام می‌اومدن روشنش می‌کردم." در حالی که چادرنمازم را تا می‌کردم گفتم: "حتماً به آدم نیازمند داده... تو راضی می‌شی توی این روزهای گرم بعضی‌ها بدون کولر باشن
کتابدوست
۱
عکس را که دیدم معصومیت و ابهت چهرهٔ امام‌خمینی باعث شد ناخودآگاه آن را در آغوش بگیرم و ببوسم. من که تا چند ماه پیش با دیدن شاه و فرح در تلویزیون تصویرشان را می‌بوسیدم، حالا با تمام وجود آیت‌الله خمینی را تنها منجی و امام امت می‌دانستم. این باور زلال از سرچشمهٔ اعتقادم می‌جوشید.
کتابدوست
۰
بین بچه‌ها احمد بیشتر از همه با پول توجیبی‌اش کتاب می‌خرید و برای اینکه آن‌ها را به ما امانت بدهد ازمان پول می‌گرفت. می‌گفت: "شما با پول‌هاتون خوراکی می‌خرید و من همهٔ پولم رو کتاب می‌خرم. حالا می‌خواید زرنگی کنید و کتاب مجانی بخونید؟" یک ریال می‌دادیم و کتاب‌هایش را امانت می‌گرفتیم و بعد از خواندن باید تمیز و تانخورده به او برمی‌گرداندیم. بعضی روزها هم با بچه‌های همسایه دایره‌وار می‌نشستیم و احمد مثل نقال‌ها وسط می‌ایستاد و داستان‌های کتابش را با شور و حرارت برایمان می‌خواند. داستان‌هایی حماسی از جنگ رستم و سهراب و یا دلاوری‌های مختار.
کتابدوست
۰
یه نفر کفش نمازگزارها رو می‌دزدید؛ امشب یه نفر رو بپا گذاشتیم دزد رو گیر انداخت، باور می‌کنی منیره یه زن جوونه؟ باهش صحبت کردم می‌گه شوهرم معتاده، خرجی نمی‌ده، سه تا بچه کوچیک دارم و مجبور شدم دزدی کنم." پرسیدم: "مال همین محله بود؟" جواب داد: "نه بابا، از حاشیه اهواز اومده بود. آدرسش رو گرفتم در اولین فرصت بریم ببینیم چه وضعیتی دارن." یکی دو روز بعد مقداری مواد غذایی خریدیم و به خانهٔ آن زن جوان رفتیم. ظاهر فقیرانهٔ خانه و صورت لاغر و رنگ‌پریدهٔ دختربچه‌ها گویای همه‌چیز بود.
کتابدوست
۰
در این مدت حاج‌حمید هم ارادت خاصی به آیت‌الله حائری پیدا کرده بود و همیشه می‌گفت: "آقا پدر معنوی خانواده‌مونه." بعضی روزها بعد از نماز صبح یک نان سنگک گرم برای ایشان می‌خرید و به در خانه‌شان می‌برد. آیت‌الله هم شب‌های یلدا با فرستادن مقداری انار و هندوانه به ما لطف می‌کردند و این موضوع برای بچه‌ها خیلی جالب بود که ایشان به سنت‌های باستانی اهمیت می‌دهد.
کتابدوست
۰