آقاحمید وارد اتاق شد و گفت: "کولر اتاق بچهها رو دارم میبرم برای یه بندهخدایی." ته دلم کمی ناراحت شدم. برای خانوادهای با جمعیت و رفتوآمد ما یک کولر اضافه خیلی مورد نیاز بود. ولی سرم را به نشانهٔ تأیید تکان دادم و زیر لب گفتم: "باشه."
وقتی آقاحمید رفت طیبه با اعتراض گفت: "چرا آقایی کولر اتاق رو برد، وقتهایی که درس میخونم یا دوستهام میاومدن روشنش میکردم." در حالی که چادرنمازم را تا میکردم گفتم: "حتماً به آدم نیازمند داده... تو راضی میشی توی این روزهای گرم بعضیها بدون کولر باشن