جملات زیبا از متن کتاب آفتاب بر نی | طاقچه
تصویر جلد کتاب آفتاب بر نی

کتاب آفتاب بر نی

چهارده خورشید، یک آفتاب

۵.۰(از ۴ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
زینب عطایی
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی

قیمت:

۱۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
عاشورا. کربلا. جنگ با یک تیر شروع شد. با یک تیر هم تمام شد. تیر اول را عمرسعد زد و گفت: "لشکر شاهد باشید و شهادت بدهید پیش عبیدالله که اولین تیر را من زدم." تیر آخر را هم وقتی زدند که دیدند نمی‌شود با حسین (ع) جنگید. تیر زهرآلود که خورد به قلبش، جنگ تمام شد.
فاطمه مولایی
۳
صفین. خط مقدم. جبههٔ علی‌بن‌ابی‌طالب. می‌جنگید در کنار حسین (ع). *** کربلا. خط مقدم. جبههٔ عمرسعد. می‌جنگید با حسین (ع). فقط زمان توانست شمر را بشناساند.
فاطمه مولایی
۲
به حسن (ع) خیلی احترام می‌گذاشت. می‌گفتند: "چرا این‌قدر به برادرت احترام می‌گذاری؟" می‌گفت: "همان هیبتی که در پدرم علی می‌دیدم، در برادرم حسن هم می‌بینم."
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
۲
عمرسعد فریاد زد: "این پسر کشندهٔ عرب است. خون علی در رگ‌های اوست. یکی‌یکی به جنگش نروید."
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
۱
شهر غرق شادی بود. کوفی‌ها جشن گرفته بودند. لشکرشان، لشکر خوارج را شکست داده بود. قرار بود سرهای بریدهٔ آن‌ها و زن و بچه‌های اسیرشان را بیاورند. همه آمده بودند تماشا. خوارج را آوردند. امیرشان انگار آشنا بود؛ حسین (ع) بود پسرِ علی.
سائر
۱
سه بار برای لشکر عمرسعد سخن‌رانی کرد. از اسب می‌آمد پایین، می‌رفت بالای شتر تا همه ببینندش. بار آخر عمرسعد گفت: "دست‌هایتان را بزنید به دهانتان و هلهله کنید تا صدای حسین را نشنوید." ترسید حرف‌های حسین (ع) اثر کند توی دل لشکریانش.
فاطمه مولایی
۰
حسین (ع) زبان باز نمی‌کرد. کمی دیر شده بود. محمد (ص) می‌خواست نماز بخواند. تکبیر گفت. حسین (ع) هم خواست بگوید اما نتوانست. محمد (ص) دوباره تکبیر گفت. حسین (ع) باز هم نتوانست درست بگوید. محمد (ص) هفت بار تکبیرش را تکرار کرد تا حسین (ع) توانست بگوید الله‌اکبر. از آن روز گفتن هفت تکبیر برای شروع نماز مستحب شد.
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
۰
گفت: "بدهی‌ات را بده، بقیه‌اش هم برای ادارهٔ زندگی‌ات. در ضمن فقط از سه نفر کمک بخواه؛ فرد باایمان، فرد جوان‌مرد و فرد اصیل و بزرگوار."
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸
۰
در ضمن فقط از سه نفر کمک بخواه؛ فرد باایمان، فرد جوان‌مرد و فرد اصیل و بزرگوار."
سائر
۰
"از کسی پول نخواهید مگر برای فقر شدید یا پرداخت بدهی یا پرداخت دیه."
سائر
۰
به آن‌هایی که وضع مالی‌شان خوب بود می‌گفت: "اگر کسی ازتان پول خواست حتماً به او بدهید. او با این‌کار آبروی خودش را برده، شما با رد کردنش آبروی خودتان را نبرید."
سائر
۰
سوار شتر شد و رفت. برگشت. لباس محمد (ص) را پوشید. عمامهٔ او را گذاشت سرش، دوباره رفت. شاید کسی از آن‌ها به خود بیاید.
سائر
۰
نگاه کرد به اطراف. یاد شهدایی افتاد که در راهش مرد و مردانه جنگیده بودند. - ای مسلم! ای هانی! ای حبیب! ای زهیر! چرا هرچه صدا می‌زنم جواب نمی‌دهید؟ می‌دانم، اگر به خاک و خون نیفتاده بودید، کوتاهی نمی‌کردید. بعد فریاد زد: "آیا یاری‌کننده‌ای هست که مرا یاری کند؟"
سائر
۰
شهر غرق شادی بود. کوفی‌ها جشن گرفته بودند. لشکرشان، لشکر خوارج را شکست داده بود. قرار بود سرهای بریدهٔ آن‌ها و زن و بچه‌های اسیرشان را بیاورند. همه آمده بودند تماشا. خوارج را آوردند. امیرشان انگار آشنا بود؛ حسین (ع) بود پسرِ علی.
سائر
۰