هنوز یادم است آن چشمهایش را. اِبی مامان را خیلی دوست داشت، هنوز هم دارد. آن روز توی چشمهایش مامان نشسته بود...
im
۴
همهشان درگیر یکعالم تصویرند، یکعالم صدا، که جملههایشان را یکجوری بچسبانند به هم تا روزشان شب شود. که دروغهایشان را. که جوکهایشان را. حتی «دوستت دارم» هایشان را... .
احمدرضا کریمیان
۱
آخ اگر زمستان بود و برف بود... میرفتم تا خود مرگ.