خواهر بزرگتر شروع به سخن کرد و گفت:
«مثل خوک و گوساله خوردن! بیهیچ ظرافت و آداب و رسوم زندگی کردن. این که هر چی مردت کار کنه، باز هم خودت و بچههات تو کود و کثافت زندگی کنین و بمیرین! آخه این هم شد زندگی؟»
خواهر کوچکتر گفت: «چه میشه کرد؟ راه و رسم زندگی ما اینه. ممکنه زندگی سختی داشته باشیم، اما در مقابل هیچ کس سر خم نمیکنیم و از هیچ کس نمیترسیم؛ ولی شما شهریها اسیر وسوسههای نفسین. چیزی که امروز به نظرتون درسته، فردا ممکنه به نظرتون اشتباه بیاد. یک دفعه چشم باز میکنین، میبینین شوهرتون به قمار، مشروب یا به معشوقهی جوان دل بسته. اون وقت یه دفه همهی زندگیتون نابود میشه. اغلب همین جوره، مگه نه؟»