شاید اگر میتوانستم یک روز قبل از آفریده شدن با خودم دیدار کنم، گیتی را محکم میان آغوشم میگرفتم و به او میگفتم برای خوشبخت بودن، برای شاد بودن، برای آرامش داشتن حتما قرار نیست مردی در زندگیات باشد. قرار نیست دخترها را فقط برای عروس شدن، زن شدن، مادر شدن آماده کرد. به او میگفتم که میتواند تنهایی هم قوی باشد، که مرد زندگی خودش باشد. به او میگفتم خودش را با تمام نقصهایش دست کم نگیرد و آرام توی گوشش زمزمه میکردم؛ «درسته همهچیز عشق نیست، اما گاهی با عشق همهچیز زیباتر میشه.» بعد رهایش میکردم در دل همان دنیا.