جملات زیبا از متن کتاب همراهی تا آسمان | طاقچه
تصویر جلد کتاب همراهی تا آسمان

کتاب همراهی تا آسمان

خاطرات شهید شهروز‌ مظفری‌نیا سر تیم حفاظتی سردار شهید حاج قاسم سلیمانی

۴.۴(از ۷ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
صادق عباسی ولدی
انتشارات: 
نشر شهید کاظمی

قیمت:

۱۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
دوباره پرسیدم: «شهروز هم شهید شده؟» گفتند: «نه. شهروز زخمی شده.» دروغ گفتند که آرام بمانم. ولی فایده‌ای نداشت. دیگر مطمئن بودم که شهروز هم شهید شده. از آن روز، تا وقتی که برویم مشهد، خواب به چشمم نیامد و آرام نگرفتم.
باافتخار ، یه ارزشی🦋
۱
در یکی از خواب‌هایم، آمد جلو، دستانم را گرفت، گذاشت روی صورتش و گفت: «مامان ببین! من سالمم. غصه نخور. چیزیم نشده که شما گریه می‌کنی!‌»
باافتخار ، یه ارزشی🦋
۱
. تنها مانده بودم. چند دقیقه‌ای گذشت. حس کردم بچه دارد به دنیا می‌آید. مهمان برادرم آمده بود پایین. مرا که دید ترسید. دستم را گرفت و از خانه بیرون رفتیم. تا باغچه بیشتر نتوانستم بروم. نشستم زمین و شهروز همان‌جا به دنیا آمد. بغلش کردم و گرفتم زیر چادرم تا سرما نخورد. مهمان‌مان رفت و زن‌دایی‌ام را که همسایهٔ دیواربه‌دیوارمان بود، خبر کرد. زن‌دایی هم ترسیده بود. من آرام‌تر از همه‌شان بودم. زن‌دایی گفت: «پس چرا زودتر نگفتی؟!» گفتم: «آخه خیلی درد نداشتم. فکر نمی‌کردم دنیا بیاد.»
قاصدک
۰
برای رفتن به مدرسه ذوق داشت. کلاس اول بود. شب قبل از اولین روز مدرسه، قوری را پر از آب کرد و روی گاز گذاشت. در استکانش شکر ریخت و رویش نعلبکی گذاشت که چیزی داخلش نیفتد. حتی قاشق چای‌خوری‌اش را هم آماده کرد! کارش که تمام شد، آمد پیش من و گفت: «مامان من همه چی رو آماده کردم! دیگه لازم نیست شما بلند شی؛ خودم بیدار می‌شم می‌رم مدرسه.» بغلش کردم و گفتم: «نه مادر. من بلند می‌شم با هم صبحونه می‌خوریم.» از روی پایم بلند شد و رفت یک بار دیگر کتاب و دفترش را نگاه کرد که یک وقت چیزی را از قلم ننداخته باشد.
قاصدک
۰
من و همسرم روی تربیت بچه‌ها حساس بودیم. روی اینکه با چه کسانی رفت و آمد می‌کنند. روی اینکه واجباتشان را انجام دهند و سمت کارهای حرام نروند. از همان کودکی شهروز و برادرانش را با خودم به مسجد می‌بردم. همین مسجد بود که باعث شد بچه‌هایم اینطور بار بیایند؛ اهل نماز و قرآن و روضه. بزرگ‌تر که شدند، در بسیج ثبت‌نام کردند و تیراندازی یاد گرفتند. مدرسه‌شان که تمام شد، شهروز و دو برادر کوچک‌ترش رفتند سپاه. علاقهٔ خودشان بود. من هم تشویق‌شان کردم که بروند پی علاقه‌شان.
قاصدک
۰