. تنها مانده بودم. چند دقیقهای گذشت. حس کردم بچه دارد به دنیا میآید. مهمان برادرم آمده بود پایین. مرا که دید ترسید. دستم را گرفت و از خانه بیرون رفتیم. تا باغچه بیشتر نتوانستم بروم. نشستم زمین و شهروز همانجا به دنیا آمد. بغلش کردم و گرفتم زیر چادرم تا سرما نخورد. مهمانمان رفت و زنداییام را که همسایهٔ دیواربهدیوارمان بود، خبر کرد. زندایی هم ترسیده بود. من آرامتر از همهشان بودم. زندایی گفت: «پس چرا زودتر نگفتی؟!» گفتم: «آخه خیلی درد نداشتم. فکر نمیکردم دنیا بیاد.»