مادرم گفت: «داری سربهسرم میذاری زهرا؟» گفتم: «نه مامان! چرا باید سربهسرت بذارم؟ واقعاً ازش خوشم اومده. میخوام باهاش ازدواج کنم.» مادرم جلوتر آمد و گفت: «حالا چه چیز این جوون بیشتر از همه دل دختر ما رو برده؟» گفتم: «خیلی از اخلاقهاش! آخه یکی دو تا نبودن.» گفت: «حالا تو یکیش رو بگو.»
گفتم: «وقتی داشتیم حرف میزدیم، بهم گفت: زهرا خانوم، دوست دارم طوری زندگی کنم که خدا از من راضی باشه، اهل بیت از من راضی باشن. پدر و مادرم از من راضی باشن. اون وقت حتماً شما هم از من راضی میشی.»