یکی از دوستانش تعریف میکرد که شب چهارشنبه، با هادی در حرم حضرت زینب (س) بودند. میگفت زیارتمان که تمام شد، به هادی گفتم: «هادی تو این تاریکی، خوب نورانی شدی!» هادی خندیده بود و گفته بود: «برو خودتو مسخره کن!» دوستش هم جواب داده بود: «نه به جون خودم! باور کن سفیدتر شدی. داری برق میزنی! اصلاً همین حضرت زینب (س) شاهد. اگه تو شهید نشدی!» فردا شب هادی در کنار سردار به شهادت رسید.