قضیه این است که بعدش رسیدم به این محلهٔ درب و داغان که سر و شکلی دارد شبیه به بدن من و با همان بیماری. چون هر روز، از خیابان که رد میشوی، درد را در یک جای متفاوتش میبینی. ناخنهای پاهایم زمینهای حاشیهٔ محلهٔ من هستند. به همین خاطر است که شکسته و نافرماند. و مچ پاهایم هم مناطق خیلی ضعیفی از این محلهٔ گوشتیای هستند که من باشم. جایی که در آن آنهایی که از یکجور جنگ یا مثلاً ویرانی یا قحطیای چیزی فرار کردهاند ساکن میشوند. و بازوهایم خانههای کبود شدهای هستند و چشمانم چراغ گازهای شکسته. گردنم شبیه به کوچه ایست که دو منطقهٔ خشک و بیآب و علف را به هم میرساند. موهای سرم بخش پوشش گیاهی این مجموعه است. اما خوب، بالاخره باید رنگ بشود تا معلوم نشود اوضاعش خراب است.