سعی میکرد به خودش نهیب زند: دربارهٔ او فکر نکن! دربارهٔ او فکر نکن! با خودش میگفت: از شفقت خسته شدهام. خوب شد که رفت و دیگر او را نمیبینم هرچند این ترزا نیست که باید از شرش رها شوم – این بیماری و شفقت است که فکر میکردم در برابر آن مصون هستم تا اینکه او این بیماری را به من منتقل کرد.
روز شنبه و یکشنبه، سبکیِ شیرینِ هستی را احساس کرد که از ژرفنای آینده به سمت او میآمد. روز دوشنبه، با سنگینیِ چیزی مواجه شد که تا آن زمان شبیه آن را تجربه نکرده بود. سنگینیِ فولاد هزار تُنیِ تانکهای روسی در مقایسه با آن، هیچ بود. چون چیزی سنگینتر از شفقت وجود ندارد. حتی درد آدمی هم بهاندازهٔ دردی که با کسی یا برای کسی احساس میکند نیست، دردی که با تخیل شدت میگیرد و با صدها پژواک کِش میآید.