زیرا تا ابد جواناز قبول واقعیت آنچنانکه هست، سرباز میزند و زندگی پشت در میماند. زندگی درونی خودش را سد میکند. در واقعیت، مثلاً، ساعت ده و نیم صبح از خواب بلند میشود، تا وقت ناهار با سیگاری بین دو لب وقت میگذارند و عواطف و فانتزیهای خود را به جریان میاندازد. بعدازظهر قصدش این است که مقداری کار کند، ولی اول با دوستانش بیرون میرود و بعد با دختری ملاقات میکند و غروب را هم به بحثی طولانی در مورد معنای زندگی میگذارند. بعد ساعت یک صبح میرود که بخوابد و روز بعد هم همین کارهای روز گذشتهاش را تکرار میکند.