با بغض بینهایت من گریه میکنند
زنهای رو گرفتهی قشلاق دامنم
مادر شدم که زندگیم را عوض کنم
مادر شدم که ساده بفهمم که یک زنم
بابای دخترم! به غزلهای من بگو
آیا هنوز شاعر خوشبختیات منم؟
مـَهسـا
۴۲
گنجشک ها زبان درختان عاشقند
وقتی صدای باغ به جایی نمی رسد
sadeghi
۱۳
دلخوشی در فضای خانهی ماست، تا برایم ترانه میخوانی
میدَود ریشههای خوشبختی، در وجود تمام گلدانها
به لبان مقدست سوگند، بر لبان تو خنده یعنی قند
ای دلیل مکرّر لبخند، بر لبان ظریف قندانها
sadeghi
۹
دیگر نگو که باید از این عشق بگذرم
این حرفها به گوش منِ کر نمیرود
قلبم درست مثل همان بردهای شدهست
که زیرِ بارِ حرفِ ستمگر نمیرود