به من آموخت به جای آن که والدینم را مسئول هر اتفاق کوچکی که در زندگیام رخ میداد، بدانم به آنها بیشتر به چشم اشخاصی آسیبپذیر نگاه کنم تا مقصر! بارها با خود کلنجار رفتم تا اصوات کودکی را که بیوقفه در ذهنم میچرخیدند و اشتباهات والدینم را یادآوری میکردند، خاموش کنم. کمکم فراگرفتم که چه طور به حرفهای آنها گوش کنم، حقایقشان را بشنوم و به جای آن که تنها برای آنها آرزوی موفقیت کنم، سپاسگزار انسانیتشان باشم. سعی کردم برادرانم را درک کنم و در برابر آنها موضع نگیرم، چه بسا آنها هم مثل من بسیار آسیبپذیر بودند.